تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - گنجشک و خدا | داستان های زیبا
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




گنجشک و خدا | داستان های زیبا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت
می آید، من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگینی ... توست."
گنجشک گفت "
لانه کوچکی داشتم ،
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
انگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.