تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - داستان یک هفته زندگی
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




یك هفته زندگی

از سید شکیب زیرک

 
هفت هشت ده سال پیش بچه بودیم كوچك بودیم راحت بودیم هیچی كم نداشتیم،چون خیلی ساده بودیم وشوخ بودیم سر زنده بودیم خون ما جوش میزد از بس دویدن شوخی كردن وهی شادی بازی كردن مثل لبلبو سرخ میشدیم .
صبح زود قبل از همه ازخواب بیدار میشدیم با چند خیز خودرا لب جوی آب رسانیده چند كفی از آب گوارای ده خودمان را به دست وصورت خود كوبیده وچند كفی هم بالا میدادم وتا سر سفره چای صبح خرم بودیم آخر ما كه ساده بودیم آرام بودیم ،راحت بودیم وهیچی كم نداشتیم.
وقتی با با میرفت صحرا مادر هم میرفت سر تنور نان بپزد كوچه های ده ما آرام میشد مردم میرفتند صحرا با گاو های شان مصروف میشدند وتا شب ودیر هنگام باز نمی گشتند.
میرفتیم بیرون بچه ها را دورخود جمع میكردیم بعد شروع میكردیم به جمع كردن خاك وقتی تلمباری عظیم از خاك را گرد هم جمع میكردیم هریكی ما به هر وسیله كه شدی آب را از جوی ده مان بلند كرده روی تل خاك میریختیم ،من كه هیچ وسیله ای نداشتم با دهانم آب را می آوردم ومی پاشیدم روی خانه دختر پادشاه وقتی كمی مرطوب میشد هی شروع میكردیم به مالیدن روی خاك های مرطوب آنقدر با كف دست می كشیدیم روی خانه كه كف دست مان به سوزش میآمد.
«موی سیاه موی سفید موی سیاه موی سفید.»
تا چند دانه موی سیاه وسفید كم كم پیدا میشدند واین به آن معنا بود كه دیگر سقف خانه دختر پادشاه محكم شده است .
یكی از بچه ها كه از بقیه سلیقه مند تر ودقیق تر بود را به انجام كاری مهمتر از همه می گماشتیم ،یكی میگفت من دیگری میگفت من بلاخره با اتفاق نظر وگاهی هم مملواز مشاجره مجبور به انتخاب یكی از بچه ها كه نسبت به دیگران انگشتان قلمی داشت انتخاب شده ودر نخست با بریدن دروازه خانه دختر پادشاه با سیخی باریك باقی كارش را آغاز میكرد،سپس با انگشتان سیاه وبلندش كه لایه ای از چرك را روی آنها گرفته بود شروع به كاویدن داخل خانه میكرد.
نان هم كه بابا میآورد مادرهم خانه را سر وسامان میداد هیچ مشكلی نبود كه بریم دنبالش،بلاخره كار خانه به پایان میرسید وهمه شادی كنان از اینكه خانه ای نوی ساخته بودیم این بر وآن بر جستك وخیزك میزدیم آرام نداشتیم .این بر بپر آن بر بپر یك سیلی بزن ویكی بخور ،گاهی هم ریگ های داخل كوچه را بر داشته به سروصورت یكدیگر مان میكوبیدیم ،آخر ما كه خون خیلی زیادی داشتیم راحت تر بودیم از طرفی هوای آنجا راحتی خاصی ونیروی خاصی به ما میداد،سایه برگ بید كه خود از همه قدرت تابستانی خاصی به آدم های ده میدهد.
با چند جست وخیز میرفتیم دور تر واز چند جهت نمای خانه را تماشا میكردیم وبعد با همدیگر با یك خیز بلند خودرا روی خانه انداخته وهی خرم بارك میكردیم وخانه زیر لگد های ما با خاك كوچه یكسان میشد،آخر ما كه ساده بودیم دوست داشتیم تمام روز را زندگی كنیم ما تمام روز زندگی میكردیم از پنچ صبح تا هشت شام وگاهی هم  بیشتر؛ گذشته از آنكه تمام شب زنده بودیم.
سمیع میگفت :
«گناه تو بود.»
مریم می گفت :
«گناه تو بود.»
قهار از آنبر فریاد میزد :
«همی غلام كه چندان آدمی نیه هر چه تیار كنی خراب میكنه.»
سنگین از همه بد تر بود سر خود را خم میكرد به زمین واز میان دوپایش تا قدرت داشت خاك ها را به هوا بلند میكرد وبعد پس پسكی میآمد انگار خرمن چك میزد.
آخر ما كه ساده بودیم در ده ما كوبیدن خاك بر سر كسی گناه نبود انسان از خاك بود به خاك میرفت  وقتی از كسی پرسیده شدی نام شما چیست میگفت خاك فلانی ولد خاك فلانی.
«بریم بچه ها چاشت شده باید نان بخوریم.»
هر یكی بطرف خانه خود به راه میافتاد من وقتی میخواستم از دروازه حویلی داخل شوم اول آهسته این بر و آن بر را می پائیدم اما در همین هنگام حس میكردم كه مادر بزرگم پشت دروازه خودرا پنهان كرده وچوب انار را میان چین های پیراهن خود از دید من پنهان كرده است ،همین كه پایم به لخك دروازه میخورد مادر بزرگم خودرا به یك حمله ناگهانی به روی من انداخته بزن كه نمی زنی چند چیغ میكشیدم بابا جان گفته از این بر حویلی به آن سر حویلی از گاوخانه ها تا قال مرغی ها الی پشت جوال گندم میدویدم اما انگار مادر بزرگ رها كن نبود هی میزد ومیزد تا شاش هایم می ریخت وبعد از آن چند بار با چوب انار روی انگشتان پایم كوبیده میگفت مگرم كه بابایت نیاید پوستت را میكنه.
آخر ساده بودیم پوست كلفت نداشتیم كه درد نكنه تا چند تا چوب نخورده شاش ما میرفت آفتاب آنجا نمی توانست از لای درخت ها بیرون بزند پوست بدن مردم ده مان آفتاب ندیده وسفید بودسیاه ترین آنها اسمر بود وبس .
مادرم میگفت:
« سزای توست دیگر تو باشی با بچه ها شوخی كنی، نه همسایه و نه حیوانات از دست شما آرام دارن بیا بگیر مرگ كن!.»
سپس پارچه نان گرمی را از لای سفره بیرون كشیده میرفت به سمت درخت های وسط حویلی من هم مانند مگسی كه از دنبال شیرینی برود اورا با بوی نان گرم تعقیب میكردم وقتی میرسیدیم وسط حویلی زیر درخت اناب پیر مادرم مشك دوغ را از روی سه پایه ای كه از چوب كندل ساخته شده بود پاین كرده آستین خودرا بالا زده ودست خودرا تا آرنج داخل مشك دوغ میكرد ویك لوكه مسكه جانانه را روی نان من می مالید ومیگفت:
« بكن برو تا شام دیگر از نان خبری نیست .»
من هم دویده دویده میرفتم لب جوی خانه مان ومی نشستم یك كفی از آب با پارچه نان گرم ویك لیسی از مسكه تازه. به به! كه چه كیفی داشت.
آخر ما كه ساده بودیم گوشت نمی خوردیم هر چه بود از گوشت بهتران بود كه معده نرم ونازك دهاتی مان را چرب میكرد وتازه وسر حال بودیم .
گاه گاهی وقتی یادم از حرف های مادرم میآمد ترس تمام بدنم را فرا میگرفت از اینكه امشب چگونه وبه چه بهانه ای نزد پدرم بشینم ،مادرم قسم خورده بود كه اگر پدرم شب از زمین ها بر گشت تمام شوخی هایم را به او گزارش میدهد.
 بلاخره وقتی سخی پسر همسایه آمد تمام افكارم بهم خورد ،سخی نشست كنارم وگفت:
« رفیق یك كمی از نان ومسكه ات به من هم بده خیلی گرسنه هستم .»
من هم گفتم:
 
 
« باشد اما به قرض اگر من یك دفعه نان نداشتم تو باید به من نان بدهی.»
 وسپس چپ از چشم سخی نان مسكه دار را به دهان گذاشته و وانمود كردم كه انگار هیچ چیزی وجود نداشته وبعد یك پارچه كوچك از نان را به او دادم وبه او گفتم:
« برو! برو !زود باش !حالا اگر بابایت آمده ترا این جا ببیند عصابش خراب خواهد شد و ترا چنان لتی بزند كه در تمام عمر خود نخورده باشی.»
 سخی بیچاره بعد از شنیدن این حرف من زود لغمه نان را به دهان خود گذاشته ارابه خود را برداشته دوان دوان به سوی خانه خود رفت .
تمام كوچه تاریك بود جائی دیده نمیشد گاو گم بود ومردم تك وتوكی از صحرا ها بر گشته و به سمت خانه های خود میآمدند .من هم باید میرفتم اما قبل از این كه پایم را از لب جوی آب بردارم دیدم پدرم با یك گاورانه ای بزرگ بالای سرم ایستاده وبا خشم تمام به من نگاه میكند ،ترسیدم به حدی كه چیزی نمانده بود داخل جوی آب بیافتم سرم را پائین انداخته وآهسته آب بینی خود را با آستین پیراهنم پاك كردم.
پدر با اشاره ابرو به من فهماند كه باید به خانه برویم .ترسیدم وبا خود فكر كردم این بار هیچ راه نجاتی وجود نداردحتماًچنان لتی میخورم كه پوست بدنم كنده شود.
من از جلو وپدرم از پشت سرم وارد حویلی شدیم  وقتی قدم بر میداشتم با گوشه چشمانم سعی میكردم از پشت سر پدر خود را ببینم اما این كار چندان مقدور نبود ومن باید كاملاًدور میخوردم كه این كار نیز ممكن نبود بلاخره وارد خانه شدیم چراغ تیلی را مادرم روشن كرده بود ودر زیر نور ضعیفش تبراقم را وصله میزد از این كار نیز فهمیدم كه باید فردا به مكتب هم بروم چون رخصتی ها هم گذشته بود وفردا اولین روز پس از رخصتی خواهد بود.
مادرم همین طور كه سرش به زمین خم ومصروف كار خود بود خطاب به پدرم گفت:
« از دست این غلام نمیفهمم این پسر كی میخواهد آدم شود خدا همین یك غلام راهم نمیداد از قدیم گفتن یكه بچه از همه بد تره الهی بچه كه عمر مر تباه كرد ای خدا نهال تور ور اندازه خیله خیله اور ور یاردی اگه از اول اور هر صبح یك دست لت میكردی حالك ایتو دمی بدر نمیكرد .»
به تعقیب حرف های مادرم ،پدرم سر خودرا قدری تكان میداد وزیر لب زمزمه ای با خود میكرد كه من درست منظورش را نمیتوانستم درك كنم .در اخیر كمی واضح تر وآرام تر گفت :
«معلم شكور اگر نتوانست تو را آدم بسازد ملا غلام حیدر حتماًتور آدم میكنه .»
نان نخورده رفتم كه بخوابم  در زیر نور مهتاب روی تخت بام خودرا از پشت انداختم روی زمین ودراز كشیدم .صدای مادر بزرگم به گوشم رسید كه با پدرم منت كنان میگفت :
«آخر همی بچه گك مه ازدست تو وزن تو همی خانر یله خا كرد.»
منظور مادر بزرگم را به درستی نتوانستم بفهمم چون هرچه فكر كردم من كجا باید بروم جائی به خاطرم نرسید ومن جائی را بلد نبودم.دلم به حال پدرم سوخت فكر كردم امشب از دستم خیلی ناراحت شده نان هم نخورده تمام مدتی را كه از صحرا آمده بود به حرف های مادرم گوش میداد ،مادرم همیشه همینطور قور قوری بود .
 
 
مادر بزرگم چون از من پشتیبانی نموده بود چهره اش در نظرم خیلی معصوم مینمود ،همینطور كه روبه ستاره ها نگاه میكردم نور ستاره ها چهار قسمت میشدند وهر قسمت آن تا جائی كه چشم یارای حركت داشت امتداد پیدا میكردند وتنها نور سمت چپ چشمانم بانور خیره ای مهتاب در گوشه چشمانم برخوردمیكرد چون مهتاب كم كم در حال خوابیدن بود وتا نیمه های بدنش در روی داندانه های كوه فرو رفته بود .چكیدن دو قطره اشك از چشمانم پایان تمام نورباران ها بود .
صدای پدرم توجه ام را به خود جلب كرد كه خطاب به مادرم میگفت:
«زن تو نباید این قدر منت كنی آخر از پیش این بچه چی چیزی جور خواهد شد ،خیره میشه !خیره !میفهمی .»
مادرم كه صدایش قدری از صدای پدرم بلند تر بود گفت:
« همین بی پروائی های تو وپشت خواهی های بی بی او چشم های اور پاره كرده.»
از صدای زیر وبم شدن پدر فهمیدم كه از جای خود بلند شد ودر همین هنگام ادامه داد:
«مه نمیفهمم مدعا مقصد اینكه مه وتو همی یك بچه را داریم اگر تو تنها به غم شكم او هستی مه خط میدم تا آخر عمر از گشنگی نموره اما پچه هر چه عزیز باشه ادب از او عزیز تره ،یك فكری به حال تربیه ودرس او هم بكن دیگه.»
وقتی چشمانم را باز كردم دیدم پدرم بالای سرم ایستاده است من فقط میتوانستم زیر ریشش را ببینم .از جای خود بلند شده ایستادم .پدر همینطور كه ایستاده بود خیلی آرام وبا متانت گفت:
«چند ساله یی؟»
تعجب كردم از اینكه چرا صبحی به این زودی پدرم از من این سوال را میكند،گفتم:
«شونزه.»
پدرم دستی به ریش خود كشید وگفت:
«ملا غلام حیدر به تو نگفت بچه ها باید به چند سالگی نماز بخونن؟»
گفتم:
«بگفته .»
پدرم آفتابه ای را كه پشت سرش گذاشته بود برداشت وبا مهربانی خاصی گفت :
«بگیر با با آخه ما كه مسلمانیم،طهارت بگیر وبیا باهم نما بخوانیم .»
ادای كلمات آخر پدرم باعث شد تا خوشحال بشم بلند شدم ورفتم بعد از وضوءونماز باهم چای صبح را خوردیم پدر دوباره به صحرا رفت ومادرم شروع كرد به بافتن قالی نیمه كاره اش ومادر بزرگ هم كه همان كار همیشگی ،دراز كشی به پیتو وكمپلك نازك ونمدی كه پدرم از عسكری باخود آورده بود را كشید روی سر خود .من وهمان كوچه وهمان سنگین و قهار وهمان خرك وهمان درك.
ناتمام...