تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - داستان ماهی گک سیاه
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




 

ماهی گک سیاه

 

 

 

در گوشهء از اوقیانوس بزرگ دسته ای از ماهی های کوچک و شاد زنده گی می کردند.  تمام آنها سرخرنگ بودند.  تنها یکی از آنها چون صدف دریایی سیاه بود.

 

روزی یک ماهی بزرگ تونایاتون سریع و چابک، درنده و حریص و بسیار بسیار گرسنه به سرعت نیزه از میان آمواج آب آمد و به یک چشم برهم زدن تمام ماهی های کوچک سرخ را بلعید.  تنها ماهی گک سیاه جان سالم به در برد.

 

ماهی گک سیاه به عمق سیاه و مرطوب جهان فرار کرد.  او هراسان، تنها و بسیار بسیار غمگین بود.

 

اما اوقیانوس بزرگ لبریز موجودات شگفت انگیز بود.  هنگامی که او از اعجازی به اعجازی سفر می کرد، دوباره شادی را باز می یافت. 

 

او جلی ماهی ای را به رنگ های رنگین کمان دید و یک خرچنگ دریایی بزرگ را...

ماهی های عجیبی را که گویی با تاری نامریی به یکسو کشیده می شدند...

جنگلی از خزه های دریایی را که از سنگ های زیر آب سر کشیده بودند...

مارماهی ای را که دمش طولانی تر از آن بود که انجامش را به خاطر سپرد...

و شقایق های بحری را با رنگ قرمز مایل به آبی که با امواج  آب گاز می خوردند.

 

باری هنگامی که در سایهء تاریک سنگ ها و علف های هرزه پنهان بود، دستهء از ماهی های کوچک سرخرنگ را دید که مانند دستهء خودش بودند.

ماهی گک سیاه با شادی به آنها گفت:  بیایید که با هم شنا کنیم و بازی کنان برویم دیدنی ها را ببینیم.

ماهی سرخ کوچکی از آن میان جواب داد:  ما نمی توانیم.  ماهی های بزرگ ما را خواهند خورد.

ماهی گک سیاه گفت:  اما نمی توانیم همیشه اینجا بمانیم.  ما باید به راه حلی فکر کنیم.

 

ماهی گک سیاه فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد.

بعد او ناگهان گفت:  یافتم!

ما همهء ما بصورت دسته جمعی به شگل بزرگترین ماهی اوقیانوس شنا خواهیم کرد!

 

ماهی گک سیاه به ماهی گک های سرخ آموخت که هر یک در جای خود قرار گیرند و همه با هم  شنا کنند.

هنگامی که آنها یاد گرفتند همزمان مانند ماهی بزرگ غول پیکری شنا کنند، او گفت:  من چشم شما خواهم بود.

 

آنگاه آنها در آب های سرد صبحگاهی به حرکت دسته جمعی خود آغاز نمودند و ماهی های بزرگ درنده را به کناری راندند.