تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - بانو بی‌ سگ ملوس
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




بانو بی‌ سگ ملوس

 

نه چادر و چاقچور و روبنده و پیچه قجری، یا حتا مقنعه مقبول حزب‌الله، که همین سرانداز نازک و نخی نیمبند که بالی از آن راست پایین آویخته و بال دیگرش به نیت خفت نشدن بر زیر چانه و زفت نینداختن بر پوست سر نرم بر شانه رها شده؛ این تکه پارچه چهارگوش بی‌مقدار که سه گوش بر سر و موی سرکش مهار می‌زند و گاه به وقت ورود به عدالتخانه به یاری سوزن و سنجاق و گیره کاغذ چارقد می‌شود و سنگینی سرب را بر سر و رأس حجم محجبه هوار می‌کند و گاه در روزمرِه گی کش و واکش های هر روزه یا هول و حیرت حادثه‌های نابجا یکسره از یاد می‌رود؛ همین سرپوش ساده‌ای که در راهپیمایی‌ای نشانه حرمتی ناخواسته اما پذیرفته بود و در راهپیمایی دیگری ما به ازای توسری‌ای خفتبارشد؛ این روسری که در جمع اجانب بیرق بیدار بنیادگرایان است و در میان جماعت سرسپردگان دم خروس دگراندیشان؛ همین جلپاره، حالا و هنوز آزگار، آزارش می‌دهد.

آزیتا خیره نگاهش می‌کند و دو ساعد سیمین را به رخوت بالا می‌برد و ناخن های سرخ سرانگشت های سفید را در سیاهی انبوه دو سوی شقیقه فرو می‌برد و تابی به خرمن موی افشان و رها بر شانه‌ها می دهد و آهسته می‌گوید:

 - طفلکی!

در هیاهوی سالن ترانزیت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه می‌شود به راحتی خود را به نشنیدن زد. نیمخیز می‌شود و دامن روپوش را صاف می‌کند و وقت نشستن به آزیتا که روبرویش نشسته، نیمخندی می‌زند که در معنا و مفهومش حیران بماند و در ادامه رد گم کردن می‌گوید:

ـ این بار فقط دو تا روپوش با خودم آورده‌ام، یکی همین که تنم هست و یکی هم برای کنفرانس.

آزیتا پوزخندی می‌زند:

ـ منع تعدد زوجات که ندارید، منع تعدد روپوش دارید؟

ابرو بالا می‌اندازد:

ـ معلوم است که یک وقتی قاضی دادگاه حمایت از خانواده بوده‌ای ها! عهد شاه...

آزیتا در حرفش می‌دود:

ـ آره، عهد شاه وزوزک، که یک چیزهایی داشتیم که حالا نداریم.

آرام می‌گوید:

ـ درست است، اما حالا هم یک چیزهایی انگار داریم که آن وقت نداشتیم.

آزیتا سر تکان می‌دهد:

ـ مثل همین روپوش و روسری‌ای که کار کمربند عفت و عصمت را می‌کند.

به خنده می‌گوید:

ـ برای همین است که شعار می‌دهند حجاب مصونیت است.

ـ پس حالا اگر به جای شرکت در کنفرانس حقوقی سر از کنفرانس پزشکی در می‌آوردی، می‌توانستی درباره محاربه با ایدز داد سخن بدهی.

بی‌اختیار می‌گوید:

ـ چرا من؟ برادرت هم پزشک است، هم در کنفرانس های پزشکی شرکت می‌کند، هم...

آزیتا در حرفش می‌پرد:

ـ هم همسایه‌ام است، اما دروغ چرا، اولندش که این برادر و همسایه را سالی به دوازده ماه هم به زور می‌بینم که این از مضار زندگی امریکایی، بلکه هم از محاسنش باشد. هر چه باشد محاسن که فقط در انحصار آقایان علما نیست. دومندش این برادر و همسایه فعلی من گویا زمانی شوهر شما و پیش از آن هم پسرعموی جان جانی شما بوده، بنابراین حتماً خوب می‌دانی که اهل سینه سپر کردن برای چیزی و کسی نیست، حتا برای خودش... اما البته زیرآبی رفتن را خوب بلد است.

به تلخی می‌گوید:

ـ خیال می‌کردم فقط اهل جا خالی دادن است.

بلند می‌شود. روپوش گشاد را می‌تکاند و به دو سه قدمی خود را کنار شیشه می‌رساند و خیره به باند در خیالی پریده رنگ فرو می‌رود. حیاط درندشت و آجرفرش امیریه، دشت سبزخانه ییلاقی اوشان، ساحل شنی و نمناک ویلای بابلسر، یا حتا کوچه تنگ و دراز محله پامنار، در هر کجایی می‌شد که جمع بچه‌ها جور بشود و به صرافت بازی بیفتند. گاهی هنوز در خلوتی شبانه و در نیم هشیاری خوابی گنگ و پریشان طنین جارو جنجالشان را در گوش هایش حس می‌کند، و، پس پلک های بسته تصویر پررنگ و گذرای یکی از آن ها را به وضوحی حسرت برانگیز می‌بیند. حالا انگار در روشنای خاکستری خورشید پیدا ناپیدا در دوردست باند سایه‌هایی در جنبشند: آزیتا و مازیار در دو سو مقابل هم ایستاده‌اند و به تناوب توپ را به سویش نشانه می‌گیرند. پلک ها را می‌بندد و دست ها را زیر بغل می‌زند و می‌کوشد تا با برائت از بیرون توهم کمرنگ خاطره را به تصویری زنده بدل کند. حافظه همچنان خوب کار می‌کند؛ کم و بیش شاید مثل همه آن سال های دور رِفته که کلمه های چغرانبوهی از کتاب های قطور را به ترفند به خوردش می‌داد و هر زمان که می‌خواست پس می‌گرفت. اما یادآوری وصفی آبی بر آتش میل تصرف پاره‌ای از کف رفته می‌ریزد و یأس را به جای شور به دست نیامده می‌نشاند و در کار جان بخشیدن به یادها در می‌ماند؛ و، یادآوری تصویری هم خیال نابی است که تجلی‌اش کشف و شهود می‌طلبد و تن به خواهش و خواسته نمی‌دهد. دستی در چاهی تاریک فرو می‌رود و خالی بیرون می‌آید. حتا گوش هم نصیبی نمی‌برد. خوب یادش می‌آید که مازیار عرق پیشانی را به پشت دست خشک می‌کرد و می‌گفت، "دست مریزاد توپ خورت حرف ندارد!" آزیتا مثل همیشه پشتی‌اش را می‌کرد، "اگر بخواهد خیلی هم خوب بلد است بازی کند. لج می‌کند کله‌اش را نمی‌دزدد." مازیار شانه بالا می‌انداخت و بی‌حوصله چند قدمی دور می‌شد و بعد می‌ایستاد و برمی‌گشت و به تأنی می‌گفت، "و ـ سـ ـ سطی یعـ ـ نی ـ جا ـ خا ـ لی ـ دا ـ دن!" و بعد فرز بر پاشنه پا چرخی می‌زد و تند می‌گفت، "شیرفهم شد؟" این تکیه کلام مازیار به وقت جدل، آخرین حرف هم بود. حالا، هر چند از یاد نبرده است که لحن آن که این جمله را بر زبان می‌آورد، وقت بازیهای بی‌شمار کودکی از همدلی نشان داشت و وقت جدال آخرین از تحکم، نه صدا را می‌تواند در خاطر زنده کند، نه صورت را.

آزیتا آستینش را می‌کشد و می‌گوید:

ـ تا وقت پروازمان خیلی مانده، بیا برویم آن کافه روبرویی بنشینیم و مثل آدم حسابی ها لبی به قهوه تلخ کنیم و گپی بزنیم.

پی آزیتا می‌رود و زیر لب می‌لندد:

ـ آخر با این سر و وضع!

آزیتا بی ‌آن که سر برگرداند، می‌گوید:

ـ سر و وضعت با جیب ریالی‌ات جور است، سرکار خانم. می خواهم از جیب دلاری‌ام شیرینی قاضی تحقیق شدنتان  را بدهم.

با نوک زبان لب های خشک را تر می‌کند:

ـ هر وقت برگشتیم به حق انشای رأی، با همین جیب ریالی‌ام در مقر حقوق بشر مهمانت می‌کنم به یک ناهار شاهانه.

آزیتا سر برمی‌گرداند و حیرتزده نگاهش می‌کند:

ـ چه پوست کلفتی داری تو!

پوزخند می‌زند:

ـ پوست کلفت و کله ‌خر.

آزیتا قدم تند می‌کند:

ـ شک نداشتم که ماندنت از کله‌خری است، اما ...

وارد که می‌شوند، پا سست می‌کند و بوی شیرینی و قهوه و سیگار را به مشام می‌کشد. آزیتا دور و بر را برانداز می‌کند و به سوی میزی در کنار شیشه تیره حائل میان کافه و سالن می‌رود. بند کیف های دستی را به دسته صندلی‌هاشان می‌اندازند و روبروی هم می‌نشینند. آزیتا سفارش شیرینی و قهوه که می‌دهد، قوطی سیگارش را از کیف بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذارد. در نور ملایمی که بر چهره‌اش افتاده است، به تأمل نگاهش می‌کند و می‌گوید:

ـ تو هم که نماندی، کمتر از من شکسته نشده‌ای.

آزیتا چینی به پیشانی می‌اندازد و سر کج نگه می‌دارد و کف دست را تکیه‌گاه چانه می‌کند:

ـ وقتی دو زن بعد از پانزده سال دوباره به هم برسند، معلوم است که این طوری به هم تعارف تکه‌پاره می‌کنند دیگر، مخصوصاً اگر یک وقتی یکی خواهرشوهر دیگری هم بوده باشد.

به خنده می‌گوید:

ـ من که هیچوقت به تو به چشم خواهرشوهر نگاه نکردم.

ـ همکلاسی و همکار که بودیم؟

سر تکان می‌دهد:

ـ همیشه.

ـ کدام همیشه؟

صدای آزیتا گرفته به گوشش می‌آید. گارسون با طمأنینه کیک و قهوه را روی میز می‌گذارد. دور که می‌شود، آزیتا بی ‌آن که نگاهش کند، آهسته می‌گوید:

ـ گفتم که آن وقت فکر می‌کردم طاقت آوردنت از کله‌شقی بی‌حد و حسابت است. لقمه حجاب که گلوگیر بود و هزار سیخ و سوزن ریز و درشت را از صبح تا شب به پایین و بالای آدم فرو می‌کردند، همه هیچ؛ طاقت نداشتم ببینم کارم هم مثل هست و نیستم ملاخور شود.

قهوه تلخ را مزه مزه می‌کند و به پوزخندی می‌گوید:

ـ خوب، وقتی حق گرفتنی باشد، پس گرفتنی هم می‌شود.

آزیتا نوک چنگال را به پیچ و تاب در تن نرم و پوک کیک می‌گرداند:

ـ یعنی که زهی خیال باطل! که هی ندهند و هی بگیری یا هی پس ندهند و هی پس بگیری و عاقبت به آخر خط که می‌رسی ببینی از آن وقتی که سر خط بودی هم پس‌تر ایستاده‌ای.

تکه‌ای از کیک را به بی‌میلی در دهان می‌گذارد و جرعه‌ای قهوه را به اشتیاق می‌نوشد:

ـ شاید هم از خط بیرون پریدن خوشایندتر از پس رفتن باشد. حالا دیگر یقینی ندارم.

آزیتا قهوه‌اش را تمام می کند و فنجان را تق روی نعلبکی می‌کوبد:

ـ ما هر دو عاشق بی‌قرار عالیجناب بودیم. لت و پارش که کردند، تو به امید تیمار کنارش ماندی و من از هول تماشای جان کندنش سر به بیابان گذاشتم.

بلند می‌خندد:

ـ از کی تا به حال کالیفرنیا بیابان شده است؟

آزیتا سیگاری روشن می‌کند:

ـ از وقتی جناب قاضی اسبق با وردستش جناب تیمسار اسبق از صبح سحر تا بوق سگ سگدو می‌زنند تا رستوران شرقی را در ناف غرب بچرخانند.

نگاه خیره‌اش را به خط های پیشانی آزیتا و چین های دور چشم های خط کشیده اش می‌دوزد و نرم می‌گوید:

ـ همدرد که نیستیم، اما می‌توانیم با هم همدلی کنیم.

خنده‌ای کمرنگ بر چهره آزیتا می گذرد:

ـ حتماً، چون انگار که هر دو باخته‌ایم.

به دلداری می‌گوید:

ـ اما تو پاک باخته نیستی، دست‌کم خانه و خانواده‌ات را حفظ کرده‌ای.

آزیتا پک محکمی به سیگار می‌زند و از پس هاله دود به طعنه می‌گوید:

ـ بر منکرش لعنت! این که این تیمسار ورچروکیده هنوز غیرت نشان می‌دهد و برای درآوردن خرج شهریه پسرش در هاروارد جان می‌کند، یا این که این بچه با همه سرتقی‌هایش سر به راه است، البته که جای شکر دارد. پانزده سال آزگار مک دونالد سق بزنی و کوک کوفت کنی و مارلبورو دود کنی و مایکل جکسون گوش کنی و با همه این ها اُس و اساس خانواده‌ات را از هم نپاشانی، یعنی که شق‌القمر کرده‌ای، گویا! اما... اما...

آزیتا با مهارت قصه‌گویی کهنه‌کار مکث می‌کند. به تأنی پک به سیگار می‌زند و خیره و خاموش نگاهش می‌کند. خرده خرده گرفتگی از چهره‌اش محو می‌شود.

 کنجکاو می‌پرسد:

ـ امایش دیگر در کجاست؟

آزیتا سینه‌ای صاف می‌کند و شکلکی درمی‌آورد:

ـ عرضم به حضور انور سرکار علیه، ضعیفه عفیفه محترمه مکرمه منوره، که، ما غریب غربتیها اگر در غربت ستر صورت و عورت نمی‌کنیم، ستر سیرت که می‌کنیم.

نوک بال روسری سیاه را میان انگشت ها می چرخاند و به اعتراض می‌گوید:

ـ این برِ دنیا که در بر روی پاشنه افشاگری از هر نوعش می‌چرخد، برخلاف آن بر که بر روی پاشنه لاپوشانی می‌گردد...

آزیتا در حرفش می‌دود و به خنده می گوید:

ـ آره، این ها که دائم چوب برمی‌دارند و در خلأ و خلای خودشان و دوست و دشمنشان فرو می‌کنند؛ اما حالا خیلی مانده تا ما آویزان ها یاد بگیریم دست کم به خودمان کلک نزنیم.

آهسته می‌گوید:

ـ پس تو هم تنهایی!

آزیتا شانه بالا می‌اندازد:

ـ در نهایت همه همین طورند. چیزی که آزارم می‌دهد این است که حالا مشتم خالی است.

حیرتزده می‌گوید:

ـ اما تو که دستت باز بوده.

آزیتا سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می‌کند:

ـ تو منکر قوام و دوام قید و بندهای شخصی که نیستی!

ـ معلوم است که نه، اما فقط که نباید با بیرون درافتاد.

آزیتا به خنده ای نرم می‌گوید:

ـ خوب با غیر خودی درافتادن آسانتر است دیگر.

ـ وقتش که می‌رسد، طفره می‌روی.

آزیتا به گارسون اشاره ای می‌کند و می‌گوید:

ـ من یکبار که وقتش بوده، از روی حساب و کتاب انتخاب کردم؛ همان وقتی که تو بی حساب و کتاب مازیار را نشان کردی. بعد دیگر خب تا به جایی برسی که سبک و سنگین کنی و کم و کسری هایت را اندازه‌ بگیری، شاید آن‌قدر زمان گذشته باشد که موهای کنار شقیقه‌ات سفید شده باشد. اما اگر راستش را بخواهی، باز هم حساب و کتاب کرده‌ام.

با بی‌صبری می‌پرسد:

ـ چه طوری؟

آزیتا خیره نگاهش می‌کند:

ـ همیشه چیزهایی را به تو می‌گویم که هنوز به خودم نگفته‌ام.

فنجان و زیردستی را کنار می‌زند و تند می‌گوید:

ـ لوس نشو دیگر، زود بگو، شاید دیدارمان به قیامت بیفتد.

آزیتا به تردید می‌افتد:

ـ بلکه هم این طور خیال می‌کنم تا خیلی احساس غبن نکنم.

بند کیفش را از قید دسته صندلی درمی‌آورد:

ـ بالاخره کدام طور؟

آزیتا سینه صاف می‌کند:

ـ به خودم گفتم آزیتا خانم دروغ چرا؟ کم و کسری تو یک رأس عاشق است، نه یک فقره فاسق، پس تا وقتی از آسمان پایین نیفتاده، زیگزاگ نرو!

خنده‌اش می‌گیرد:

ـ حیف این زبان تو که در غربت تلف شده!

آزیتا قوطی سیگارش را در کیف می‌گذارد:

ـ تلف شده، اما تهرانجلسی که نشده.

به دلجویی می‌گوید:

ـ خوب، حالا هنوز هم دیر نشده.

آزیتا کیف پولش را درمی‌آورد تا صورتحساب را بپردازد:

ـ چه فکر کردی؟ تا وقت اشهد به خودم فرجه می‌دهم؛ بلکه شاهزاده خورشیدم همان ملک‌الموت باشد.

ناگهان بغض فروخورده‌ای در گلویش گلوله می‌شود. به حسرت می‌گوید:

ـ چه طور این همه سال از تو محروم ماندم!

آزیتا نگاهش را از چشمهای نمناک می‌دزدد:

ـ به رغم ریدمان کلاغها سر سوزنی شک ندارم که زمان بر ما نگذشته است. حالا اگر دو نجیب‌زاده سرد و گرم روزگار چشیده دست بر قضا از راه برسند، به نظر تو ما نونهالان مجدد چه کار می کنیم؟

پوزخندی می‌زند:

ـ بی‌معطلی می‌زنیم به چاک.

آزیتا نیمخیز می‌شود و می‌گوید:

ـ پس بی ‌آن که به پشت سرت نگاه کنی، بلند شو تا راهمان را بکشیم و برویم!

* * * *

 

خوابش نمی‌برد. حرف های آزیتا ناآرامش کرده است. پشتی صندلی را عقب برده است، اما نمی‌تواند به راحتی او لم بدهد و به آسانی او از حال برود. گرفتگی گوش و گرمای روپوش و روسری در هوای به حبس مانده هواپیما و تندی روشنایی زرد و ته مانده طعم خوراک سرد در دهان آزارش می‌دهد. بلند می‌شود. دامن روپوش را می‌تکاند. کش و قوسی به پشت و کمر کوفته می‌دهد. دور و بر را می‌پاید. گروه کوچک مردان ته‌ریش دارِ یقه  پیراهن بسته سامسونت به دست را نمی‌بیند. در سالن ترانزیت فرودگاه که چشمش به آن ها افتاد، به آزیتا نشانشان داد و گفت: "فقط ما زن ها که نشان‌دار نشده‌ایم!" آزیتا به اکراه نگاهشان کرد و گفت: "اما نشان این ها پیشانی‌شان را سفید نکرده است." در صف ورود به هواپیما که به تأمل مسافران را برانداز می‌کرد، فقط همین چند نفر به نظرش دولتی آمدند. در میان مسافران ایرانی جز دو سه پیرزن که به رسم عهد قدیم روسری نقشدارشان را زیر چانه گره زده بودند، زن های دیگر همه پیش از ورود به حریم و هواپیمای بیگانه آداب همرنگی را به جا آورده بودند. به آزیتا گفته بود بهترست احتیاط کند، هر چند انگشت‌نما بودن هیچ‌وقت خوشایندش نبوده است، و هر چند بعید بود که دست کم در راه کسی زاغ سیاهش را چوب بزند. آزیتا اعتراض کرده بود، "تو که به عنوان نماینده این ها به کنفرانس نمی‌روی!" سر تکان داده بود،" نه، اما خیال برگشتن که دارم، خیال کنج خانه نشستن هم اصلاً و ابداً ندارم. با پروانه باطل هم کاری از پیش نمی‌برم." آزیتا به غیظ گفته بود، "حالا مراقب باش شناسنامه‌ات را باطل نکنند، پروانه‌ات به درک!" به خنده گفته بود، "خیلی چیزها عوض شده." پرسیده بود، "اصل هم؟"

نگاهش بر روی آشنای آزیتا می‌نشیند. فرقی نمی‌بیند، جز این که خط های کم‌رنگ پررنگ شده‌اند. سر بر می‌گرداند. به دستشویی می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند. خسته‌تر از آن است که خواب به چشمش بیاید. تا چراغ ها را خاموش نکرده‌اند، می‌تواند کتاب بخواند. از دستشویی که بیرون می‌آید، با یکی از مردان ته‌ریشی سینه به سینه می‌شود. مرد سینه صاف می‌کند و نگاهش را به پایین می‌دوزد. بی‌اختیار دستش بالا می‌رود تا روسری‌اش را پایین بکشد. قدم تند می‌کند و به سر جایش برمی گردد. سینه آزیتا به آهنگ نفسهای آرامش پایین و بالا می‌رود. زن و مرد جوان و سیاه‌موی ردیف پشت سر دست در دست هم و تکیه داده به هم به خواب رفته‌اند. بر انگشت‌هایشان نشانی نمی‌بیند. سرور و آرامش صورت‌هایشان نشان از یقین‌شان دارد. پیش از آن که بنشیند، یکبار دیگر به آزیتا خیره می‌شود. تلخی چهره‌اش را تازه نمی‌یابد.

 

گوشه آستین روپوش ارمک آزیتا را که سر به هوا جلو رویش شلنگ تخته می‌اندازد، می‌گیرد و می‌کشد و می‌گوید، "هی آزی، صبر کن کارت دارم." دفتر و کتاب آزیتا از دستش می‌افتد و روی زمین ولو می‌شود. هر دو حاشیه خیابان زانو می‌زنند. آزیتا می‌لندد، "چه خبره!" زیر لب می‌گوید، "می‌خواستم آن پسره را نشانت بدهم." آزیتا بلند می‌پرسد، "کدام پسره؟" سرخ می‌شود، "چرا داد می‌زنی؟ همان دراماتیکی را می‌گویم دیگر؛ آن ور خیابان دم در دانشکده ایستاده." آزیتا دوباره دفتر و کتاب ها را مرتب کرده و به بغل گرفته است، "خوب این درازعلی که هر روز همین جا می‌ایستد." برای این که بی‌اعتنایی آزیتا را تلافی کند، می‌گوید، "برای تو یکی که نمی‌ایستد." آزیتا به آشتی دست در بازویش می‌اندازد، "می‌دانم برای ویدا خنگه می‌ایستد." به لج می‌گوید، "جز من و تو و اعظم خرسه همه بچه‌های کلاس یک عاشق ماشقی دارند." آزیتا می‌خندد، "قپی درمی‌کنند، خره، ماشق‌هایشان را عاشق جا می‌زنند." به دهن کجی می‌پرسد، "یعنی همه چاخان می‌گویند؟" آزیتا به تقلید از لحن خانم بزرگ می‌گوید، "والله بالله عقل خوب چیزی است، دختر! یا برای توی خوش‌خیال چاخان می‌کنند، یا خودشان به خودشان که خوش خیالند، چاخان می‌گویند." با حرص می‌گوید، "تو هم اینطوری دل خودت را خوش می کنی." آزیتا هیچ روی دنده قهر و غضب نیست، "به قول خانم بزرگ الله‌اعلم، حالا تو که شکر خدا مثل من نیستی، بالاخره بفهمی نفهمی یک عاشق ماشق داری." رنگش می‌‌پرد، "چرا برای آدم حرف درمی‌آوری؟" آزیتا می‌خندد، "برای آدم که نه، برای خان داداشم." به غیظ می‌گوید، "فکر کرده که تا هفت سال دیگر که از سفر برگردد، منتظرش می‌مانم! اصلاً کی گفته که من عاشقشم؟" آزیتا جدی سر تکان می‌دهد، "من که نگفتم."

 

شقیقه‌هایش تیر می‌کشد. به مهماندار اشاره‌ای می‌کند. پیش که می‌آید، لیوانی آب می‌خواهد. در کیف را باز می‌کند تا قرص مسکنی بیرون بیاورد. چشمش به کتاب کهنه آزیتا می‌افتد. از قرص خوردن منصرف می‌شود. کتاب را بیرون می‌آورد. به احتیاط دستی بر برگ های زرد شده‌اش می‌کشد. حاشیه گوشه چپ جلد سوخته و دور حروف درشت و سیاه "مجموعه داستان های آنتون چخوف" چند لکه ریز و درشت افتاده است. ورقی می‌زند و نام داستان ها را در فهرست می خواند. همه‌شان را خوانده است، آن هم نه یکبار و دوبار؛ اما، همه را خیلی پیش‌ها خوانده است. شاید همان وقت ها که تازه از کتابفروشی به قفسه کتاب های آزیتا آورده شده بود. داستان های خوب قدیم خوانده شده به یادگاری های کهنه و پر قدر و قیمت صندوقچه پیرزن ها می‌ماند؛ می‌شود گاهی گداری با ادب و آداب تمام دزدانه تماشایشان کرد، اما اگر از پستویشان بیرون کشیده شوند، طلسمشان انگار شکسته می‌شود.

 

آزیتا روپوش سیاه عاریه را از تن بیرون می‌آورد و روی تخت پرت می‌کند و لبه کاناپه که می‌نشیند، در کیفش را باز می‌کند و کتاب را بیرون می‌آورد، ╩به این خانم‌بزرگ من نباید گفت "مادر عتیقه"؟ سی سال است که اتاق مرا همان طور دست‌نخورده نگهداشته. اتاق مازیار را هم همین‌طور. خودش هم مثل روح خلف خانم "هوی شام" وسط اسباب اثاثیه زوار در رفته و گرد گرفته‌اش پرسه می‌زند.؛ می‌پرسد، "حالا این کتاب چی هست؟" آزیتا کتاب را به سویش دراز می‌کند، "رفتم دور از چشم خانم بزرگ یک کمی از خرت و پرت های موزه‌ام را کم کنم، دلم نیامد این یکی را دور بریزم. یکبار دیگر خواندمش. تو هم بخوانش!" با شک می‌پرسد، "غرض و مرضی که نداری؟" آزیتا خنده‌اش می‌گیرد، "نه به جان شما، فقط یاد ایامی که با هم ... برای تغییر ذائقه‌ات خوب است. بس که از جرم و جنایت و قانون و بی‌قانونی نوشته‌ای، قیافه‌ات به تبصره  nاُم ماده اَن‌اُم شبیه شده." چای آزیتا را روی میز پیش رویش می‌گذارد، "تو که هر چه می‌‌نویسم، می‌خوانی." آزیتا به نشانه تأیید دستش را در هوا تکان می‌دهد، ╩از سر تا ته. اولی را که خواندم، گفتم، "تیمسار می‌گویی چه خبر شده؟" دومی را که خواندم، گفتم، "تیمسار می‌گویی این دختره چه‌اش شده؟" سومی را که خواندم، درق کوبیدم روی میز که، باید بروم ببینم چه مرگش شده که با این ها این طور سرشاخ می‌شود.؛ می پرسد، "پس این همه راه، بعد از این همه سال، آمده‌ای ببینی من چه مرگم شده." آزیتا استکان خالی را در نعلبکی می‌گذارد و سیگاری روشن می‌کند، "البته که فضولی‌ام بر همه چیزهای دیگرم می‌چربد؛ اما این هم هست که در آن کنج غربت دلم برای تو و خانم‌بزرگم یک ذره شده بود." به حرص می‌گوید، "تو را به خدا، تو یکی دیگر این قدر از غریبی و غربت حرف نزن! هر چه باشد هنوز داعیه عدل و انصاف که داری. انتخاب بین آنجا و اینجا انتخاب بین غربت و غربت‌تر بوده، برای همه، هر کس، هر کدام به نوعی، بین بد و بدتر. حالا دیگر این همه نک و نال ندارد دیگر. سر تا پای دنیا پر از کولونی است، از همه جورش، حتا در همان جایی که آدم چشم باز می‌کند و به زیر و بمش خو می‌گیرد. این که از نزول بلا بنالی یک حرف است و این که هی به حال خودِ بلادیده‌ات دل بسوزانی، یک حرف دیگر. اگر یکی فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد، به هر دلیل و بجا یا نا بجا، دیگر ننه من غریبم بازی درآوردن چه معنی دارد!" آزیتا بلند می‌شود می‌ایستد کف می‌زند: "آفرین، دفاعت حرف ندارد، شتاب نا بجا دارد. اما چون گرسنگی بر قاضی اسبق زورآور شده، جمع‌بندی می‌کنیم و به مصالحه می‌رسیم: هر دو غریب غربتی هستیم و هر دو هم بی‌خود و بی‌جهت نق و نوق نزنیم، بهترست؛ در دکان دادگاه هم اگر بسته شود، بهترترست. حالا شام می‌دهی کوفت کنم یا نه؟"

 

لیوان آبی را که مهماندار به دستش داده، سرمی‌کشد و آن را در جیب مجله پشت صندلی روبرو می‌گذارد. آزیتا از جایش جنب نخورده است. چراغ های پرنور را خاموش می کنند. کتاب را نخوانده در کیف می‌گذارد.

 

ظرف ها را که در ظرفشویی می‌گذارد، می‌گوید، "میزبان از من بهتر پیدا نمی‌کنی. از خستگی و خواب دارم از پا می‌افتم." آزیتا به اعتراض می‌گوید، "واقعاً که، من فقط برای این خانه‌ات آمدم که تا صبح با هم اختلاط کنیم. با خانم بزرگ بینوایم که دیگر نمی‌توانم دل بدهم و قلوه بگیرم." به عذرخواهی می‌گوید، "جان تو از صبح تا غروب آن‌قدر سر و کله زده‌ام و حرص و جوش خورده‌ام که نگو!" آزیتا شانه بالا می‌اندازد، "خب به من چه! حالا من با آن کار دل‌آزارم اگر آخر شب مثل نعش بی هوش و بی‌گوش بشوم، یک چیزی است؛ تو که به خاطر کار دل‌انگیزت از خیر و شر همه گذشتی ..." در حرفش می‌دود، "اگر منظورت خان داداشت است، خیری که برای من یکی نداشته." آزیتا آهسته می‌گوید، "این را که می‌دانم، اما انگار به خیال خودت یک وقتی عاشق ماشِقت بوده!" نرم می‌گوید، "به خیال خودش." آزیتا به تأیید سر تکان می دهد، "هم به خیال خودش، هم به شیوه خودش. راستش را بخواهی، اینجا که بودم فکر می‌کردم علی‌القاعده در کش و واکش میان زن و شوهر زن ها کم می‌آورند، چون هم شرع و هم عرف و هم قانون بی‌خود و بی‌جهت طرف مرد را می‌گیرد؛ اما آنجا درست برعکس است. این است که بفهمی نفهمی حامی آقایان امریکایی مستضعف شده‌ام." دست های خیسش را خشک می‌کند و از آشپزخانه که بیرون می‌آید، می‌گوید، "پس مازیار امریکایی شده." آزیتا به حاشا سرمی‌جنباند، "اصلاً و ابداً، جان به جانش که کنی، همان تحفه قدیمی است که بوده. منتها، نه این که من اینجا نبودم، یک جای کار شما برای من همین‌طور گره خورده مانده." روی مبل ولو می‌شود و بی‌حوصله می‌گوید، "آماده برای استنطاقم." آزیتا سینه صاف می‌کند، "اختیار دارید، بنده وکیل تسخیری سرکار عالی هستم. لطف ماجرا در اینجاست که شما در مملکت اسلام به خواسته شوهرتان در تعیین محل زندگی تمکین نکرده‌اید و به اصطلاح فقهی زن ناشزه بوده‌اید، که این، برای من یکی مایه تفریح خاطر هم هست. اما سؤالم این است که، یعنی، اگر حضرت آقا تمکین می‌کرد و به ساز سرکار علیه می‌رقصید، میزان عدل جنابعالی چپه می‌شد یا، نمی‌شد؟" خمیازه‌ای می‌کشد و می‌گوید، "بس که به مصایب آقایان امریکایی فکر کرده‌ای، این خیالات به سرت زده است. بین من و مازیار، جز در دوره بچگی، همیشه حد و فاصله‌ای بود که نمی‌گذاشت خوب همدیگر را ببینیم. بیشتر هر دو پی خواب و خیال های خودمان بودیم؛ این ماجرای رفتن و نرفتن بهانه‌ای شد که کار فیصله پیدا کند. من که می‌دانی، نه تمکین سرم می‌شود، نه تحکم." آزیتا مأیوسانه می‌پرسد، "پس هیچ شک و شبهه‌ای نداری؟" محکم سر تکان می‌دهد، "مطمئن باش که دست کم بعد از پانزده سال او هم ندارد. حالا هم یک فیلم امریکایی ناب سانسور نشده برایت می‌گذارم تا با وجدان راحت بخوابم." بلند می‌شود. آزیتا روی کاناپه دراز می‌کشد، "action که نیست؟" به خنده می‌گوید، "نه بابا! آقای هالو به سبک امریکایی است." آزیتا می‌پرسد، "Forest Gump است؟" به حیرت می‌گوید، "مگر دیده‌ای؟" آزیتا ابرو بالا می‌اندازد، "نه، ندیده‌ام. خودت گفته‌ای."

 

پلکها را روی هم می‌گذارد. حافظه هنوز خواب را پس می‌زند.

 

صبح سر میز صبحانه از آزیتا می‌پرسد، "چه‌طور بود؟" آزیتا دهانش پر است، نگاهش می‌کند و جوابی نمی‌دهد. وقت پوشیدن روپوش و روسری عاریه، پیش از آن که از در بیرون بروند، رو به قبله می‌ایستد و به شیوه خانم‌بزرگ مشت بر سینه می‌کوبد و می‌گوید، "خدایا، خداوندا، از خداوندی‌ات کم می‌شد اگر یک جفت مجنون متمدن مثل این آرتیسته امریکایی نصیب من و این دختر عموی ناکامم می‌کردی!"

 

*  *  *  *

 

کنارش خالی مانده است. حالا که آزیتا نیست، می‌تواند کنار پنجره بنشیند و تا هوا تاریک نشده، آبی تیره  اقیانوس را تماشا کند. یادش نمی‌آید در دو هفته‌ای که گذشته، هیچ به یاد آزیتا افتاده باشد. هول و حرص کار مجالش نداده بوده است. تازه راه و رسم کار به شیوه خودش را پیدا کرده است. نباید وا بدهد. وقت خداحافظی گفته بود، "آزی، تا به تهران برنگشته‌ام، منتظر تلفنم نباش!" آزیتا ابرو بالا انداخته بود، "معنی‌اش این است که تجدید نظری در کار نیست و وقت برگشت و سر راه و نوک پا هم سری به ما نمی‌زنی." یکبار دیگر بغلش کرده بود، تا چشمهای نمناک یکدیگر را نبینند. بعد آزیتا رو برگردانده بود و زیر لب گفته بود، "هر چه باشد، آدم مجنون کار باشد بهترست تا مجنون یک لیلی سیاه سوخته باشد." بغضش را فرو می‌خورد. نه، آبی کدر چنگی به دل نمی‌زند. کنار پنجره هواپیما یا میل تماشای آبی مدیترانه را دارد، یا هوس سراندن نگاه بر تپه ماهورهای ابریشمی ابر. پس از این هوا و از این آرزو هم باید دل بکند؟ پانزده روزِ پشتِ سر را هر چند کم کار نکرده است، خوب می‌داند که خستگی و گیجی‌اش از جای دیگر است. مهماندار که نوشابه می‌آورد، جایش را عوض می‌کند و در صندلی حاشیه راهرو می‌نشیند. لبخند دوستانه پیرمرد بلژیکی خوشپوشِ صندلی مشابه ردیف وسط دلگرمش می‌کند. با احتیاط پیش رو را می‌پاید. سر و کله جاهل میانه‌سال و موبوری که در سالن فرودگاه وقت گذر از کنارش به نفرت نگاهش کرده و تفی بر کف براق سالن انداخته بود، پیدا نیست. می‌داند جایش چند ردیف جلوتر است. جای همکار هلندی و گوروف هم خیلی جلوتر است. وقتی گوروف نیم ساعتی پس از پرواز به سراغش آمد و سرِ پا خوش و بشی کرد، می‌شد ترسش را با او در میان بگذارد؛ اما، حتماً، هر چند اگر هم به گمانش ترس بیجایی نمی‌آمد، در نهایت، برای رفع نگرانی او به حرفی دلگرم کننده اکتفا می‌کرد. اصلاً، حد و حدود حمیت مردانه غربی روشن‌تر از آن است که جای گله‌ای باقی بگذارد. گذشته از این، پیرمرد بلژِیکی خوشرو که شاهد عینی هم بوده، برای وقت مبادا ملجأ مطمئن‌تری به حساب می‌آید. پیرمرد با نگاه به روسری سیاهش اشاره کرده بود و به نشانه تأسف سری تکان داده بود. حیرتزده و بی‌اختیار روسری را پایین‌تر کشیده بود و به لج همه تارهای بیرون‌ مانده از روسری را پوشانده بود و در باب آزادی های شخصی و ادعاهای تو خالی داد سخن داده بود تا بلکه با حرکت تأییدآمیز سر پیرمرد خشمش را فرو بنشاند. آنچه برای پیرمرد غریبه نگفته بود، این بود که به هر حال سخنرانی‌اش در کنفرانس تند و تیزتر از آن بوده که جرئت کند بی‌جهت دل به دریا بزند، و، این که، روش گاهی به نعل و گاهی به میخ زدن، برای شرقیان شیوه مرضیه‌ای است. پیرمرد مؤدب که با متانت به حرف هایش گوش داده بود، به دلجویی‌ای پدرانه دستی بر شانه‌اش زده بود و گفته بود که ته‌مانده جهل بشر، یعنی راسیسم، همه جایی پیدا شدنی است. آرام گرفته بود و گفته بود که پیدا کردن دشمن ناشناس را باید فقط به حساب نوعی بدبیاری ناقابل بگذارد.

آشنایی با گوروف هم، اگر از خوش‌اقبالی باشد، ناقابل است. چند روزی سلام و کلامی و نگاه و خنده‌ای و، بعدِ سفر، غرق در گرفتاری های حضر، نشانی غریبه  آشنا را وقتی پیدا می‌کنی که دیگر میلی به نوشتن خطی و موردی برای یافتن ربطی در خود نمی‌بینی. با این همه ... ناگهان گرمش می‌شود. کلافه بال روسری را درهوا می‌تکاند و سر و گردنش را باد می‌دهد. وقتی گوروف، خمیده بر لبه صندلی روبرو و خندان، خیره نگاهش می‌کرد ... نه، نه، بر روی این شاخه سست نباید پرید. سرش را به پشت صندلی تکیه می‌دهد. خلاء پوشیده اگر مستور بماند، چاه نمی‌شود؟ پلک ها را می‌بندد.

 

آزیتا از گرد راه نرسیده می‌پرسد، "این همه سال تنها مانده‌ای که چه بشود!" به خنده جوابش می‌دهد، "خیلی‌ها حسرتش را می‌خورند." آزیتا قاب عکس های سر تاقچه را تماشا می‌کند، "یکی‌اش هم حتماً من، این جده طاهره و طیبه‌ ما هم که این‌طور روبروی دوربین عکاسباشی نامحرم سگرمه‌هایش را در هم کرده، حتماً از تنهایی‌اش که دلخور نبوده." رو به عکس می‌گرداند. آزیتا به حرفش ادامه می‌دهد، "تازه پنجاه سال بی‌آقا بالا سر خانمی کرده." به هواداری از مرحومه مغفوره می‌گوید، "مادربزرگ بیچاره که برای این که خانمی کند، از خیر آقا داشتن گذشت؛ خیلی‌ها بی‌مایه خانمی می‌کنند؛ بعضی‌ها هم فقط از صدقه سر آقا." آزیتا قاب عکس ها را جا به جا می‌کند، "البته ما دو تا چون نوه‌های خوش جنس و خوش‌خیالی هستیم، خیال بد نمی‌کنیم و شهادت می‌دهیم که مادربزرگمان سال های سال در بعضی چیزها را روی خودش بست و بعضی چیزها را بر خود حرام کرد. اما من یکی چون فضول هم هستم، از تو یکی که تودار هم هستی، می‌پرسم، تو چی؟" گیج نگاهش می‌کند، "من چی؟" آزیتا بی آن که سر برگرداند، توضیح می‌دهد، ╩آن خدا بیامرز اگر یک چشمش به جلو پایش بود تا از صراط مستقیم منحرف نشود، چشم دیگرش به آسمان بود. "تو چی؟" یعنی تو چه کار می‌کنی؟؛ مثل همیشه از صراحت آزیتا یکه می‌خورد، اما به روی خودش نمی‌آورد. آزیتا پوزخندی می‌زند و به ادا می‌گوید، "شما می‌توانید به هیچ سؤالی جواب ندهید." خنده‌اش می‌گیرد، "به وکیلم جواب می‌دهم." آزیتا سر برمی‌گرداند، "پس بنال دیگر!" پرده کتان را کنار می‌زند و آهسته می‌گوید، "من قورت می‌دهم."

 

پلک باز می‌کند. گوروف خندان و خیره و نیم‌خم گفته است برمی‌گردد. می‌شود بر صندلی خالی کنار دستش بنشیند و با هم درباره فیلم دیشب حرف بزنند. روبرویش خالی است. به سستی سر می‌چرخاند. پیرمرد بلژیکی خوشپوش پینکی می‌رود. شب شده است. به صدای پچپچ و خنده آهسته زن و مرد نشسته در کنار پیرمرد نگاهشان می‌کند. بی‌اعتنا به نگاه تند او و چرت کنار دستی‌شان گرم بوس و کنارند. نگاه خیره حیرتزده‌اش چین و چروک های صورت زن و مرد را می‌کاود. رو می‌گرداند و چشم می‌بندد.

 

آزیتا ابرو بالا می‌اندازد و چشم گرد می‌کند، "حالا شازده تام و تمام که نه، اما، یعنی یک شازده نیمچه و نیمدار هم به تورت نخورده است؟" شانه بالا می‌اندازد، "نه پی‌اش بوده‌ام، نه پیدا می‌شود." یکی از شب هایی که به اصرار آزیتا تا صبح بیدار می‌مانند، برایش تعریف می‌کند، "... چرا، سفر پیش انگار که یک شازده‌ای دیدم، کپیه گریگوری‌پک، شاید هم خودش بود. یک روز عصر که در هتل مانده بودم، به شنیدن آهنگ آشنایی که با سوت زده می‌شد، کنار پنجره رفتم. سر به هوا و سلانه سلانه کنار سگش می‌رفت. مرا که دید، پا سست کرد؛ خنده‌کنان سری تکان داد و سوت زنان راه افتاد و رفت." آزیتا دمر افتاده بر کاناپه و دست زیر چانه، می‌پرسد، "سگش چطور بود؟ به از خودش بود یا نه؟" سر تکان می‌دهد، "خیلی ناز بود، اما، درست زیر پنجره اتاق من که می‌رسید، یعنی وقتی که من وسوسه می‌شدم و سر ساعت پنج کنار پنجره می‌رفتم، همین‌طور که بِربِر نگاهم می‌کرد، تنگش می گرفت..." آزیتا بلند می‌خندد، "پس سگ شازده کار بی‌تربیتی‌اش را برای تو می‌آورده." به حرص می‌گوید، "می‌ رید به تماشایم؛ تا می‌آمدم از دیدنش حظّ خاطری ببرم، می‌زد توی ذوقم. شب هم از ترس این که بوی کار خرابی‌اش بی‌خوابم نکند، توی هوای به آن گرمی پنجره را می‌بستم و به خودم فشار می‌آوردم فقط به خود شازده گریگوری فکر کنم."

 

احساس می‌کند کسی کنارش ایستاده است. گُر گرفته و دستپاچه چشم باز می‌کند. مهماندار برایش بالش آورده است. دلخور از بوری، لبخند مهماندار را بی‌جواب می‌گذارد. پیش از آن که بالش را پشت سرش بگذارد، ناخواسته نگاهش به مسافران ردیف کنار دستش می‌گذرد. پیرمرد همچنان نیم‌خواب است و رومئو و ژولیت سالخورده هم همچنان دلی از عزا درمی‌آورند. دوباره چشم می‌بندد.

 

آزیتا که چهار زانو روبروی تلویزیون نشسته است، ناگهان با غیظ دکمه خاموش کنترل را می‌زند و می‌گوید، "کار از دو طرف خراب است." جوابش می‌دهد، "خوب افراط و تفریط دو روی یک سکه‌اند دیگر." آزیتا نوک انگشت های دست راستش را نرم و پرحسرت بر گل های قالی می‌سراند، "اگر بخواهی در بحر فیلمها و تبلیغهایشان فرو بروی، از شدت و حدت سکس چپانی‌شان که بیشتر وقت ها هم در نهایت مهارت و ظرافت است، دل‌آشوبه می‌گیری." دانه‌ای سیب شمیرانی را که بعد از گشتن بسیار در بازار تجریش و نیافتن و رفتن به بازار بهجت‌آباد برای آزیتا خریده است، در پیشدستی کنار دستش می‌گذارد، "قرار نیست وقتی روبروی این جعبه جادو می‌نشینی، مغزت را هم به کار بیندازی. حالا هر جای دنیا که می‌خواهی، باش." آزیتا سیبش را برمی‌دارد و با ذوق و شوق بو می‌کند، ╩مغز آدم فضول خودش خودکار است. مثلاً وقتی می‌بینم این فرنگی های کافر این همه لی‌لی به لالای سگ‌هاشان می‌گذارند و این همه به خاک توسری کردن ـ به قول خانم‌بزرگم ـ پر و بال می‌دهند و آرا و پیرایش می‌کنند، نتیجه می‌گیرم که سکس مترادف است با سگ: آن برِ آب، عزیز بی‌جهت است، آن‌قدر که صبح تا شب مختار است سوای قر و غمزه‌اش، گُه‌اش را هم به رخ آدم بکشد. این برِ آب هم "حرفش را نزن"، روز روشن سر و کله‌اش پیدا نیست، اما شب تا صبح صدای زوزه‌اش را از کنج و کنار و پستو و پسله می‌شنوی.؛

 

چشم هایش گرم می‌شود. شاید هلندی هنوز خوابش نبرده است. گوروف گفته است که دوستی‌اش با هلندی تازه نیست. وقتی دیروقت شب به دیدن فیلمی دعوتش کرده، پرسیده است، "دوست هلندی‌مان هم می‌آید؟" گوروف سر تکان داده است، "قرار بود بیاید، اما خوابش برده است." دو دل مانده است، "حالا کمی دیر نیست؟" گوروف به نیمخندی گفته است، "بیایید پشیمان نمی‌شوید." نخستین روز کنفرانس از خستگی راه و دیرخوابی شب و دیربیداری صبح دیر رسیده است؛ راهنما اتاق کمیته مربوط به کارش را نشان داده است؛ رئیس کمیته همان پیرزن سفیدمو و سنگین وزن امریکایی بوده است که سفر پیش گپ و گفتگوی بسیاری با هم داشته‌اند؛ دو عضو دیگر را هم که یکی زنی هندی و دیگری مردی هلندی است می‌شناخته است. گوروف تنها عضو تازه‌وارد کمیته بوده است که هرچند وقت معرفی خانم امریکایی گفته است که فنلاندی است، وقت تنفس پرسیده است، "شما از روسیه نیامده‌اید؟" گوروف خوشرو و خوشگو نبوده است، اما دو سه روزی که گذشته است، دیده است در میان گروه تنها کسی است که می‌شود با او سوای حرفهای حرفه‌ای همسخنی کرد. و ... حالا اگر بیاید و ببیند چشمهایش بسته است ... یعنی نباید بگذارد که خواب ببردش؟ به یاد حکایت پیرزن و عمو نوروز می‌افتد. بی‌ آن که پلک باز کند، بی‌اختیار شانه بالا می‌اندازد. از کجا که خود گوروف خوابش نبرده باشد. گوروف گفته است، "حتماً به خاطر اسمم فکر کرده‌اید که روس هستم." سری تکان داده است، اما جوابی نداده است. شب در خلوت اتاق ناآشنای هتل کتاب کهنه آزیتا را ورق زده است و بار دیگر داستان "آنا" و "گوروف" را خوانده است. اگر هم چخوف خواسته بود شرح "آنا"یی پریشان را بگوید، داستان داستان "گوروف" از کار درآمده است. غروب آخرین روز کنفرانس به گوروف گفته است، "گفتم نکند روس باشید، چون با قهرمان یکی از داستانهای چخوف همنام هستید." گوروف به نیمخند و نیم‌نگاهی بسنده کرده است و گفته است که فردا صبح در فرودگاه یکدیگر را می‌بینند. نه، داستان داستان "آنا" و پیدا شدن گمشده‌اش نبوده است؛ این "گوروف" است که زیر و زبر می‌شود. اما اگر گوروف روسی می‌تواند جرقه‌ای را به آتش بدل کند، گوروف فنلاندی انگار فقط می‌تواند آتش‌نشان باشد. با این همه، شب سرزده به سراغش آمده است. به شک گفته است، "آخر فردا صبح پرواز داریم، هم من و هم شما." نگاه خیره گوروف ته مانده شک را رمانده است. تند گفته است، "چند دقیقه صبر کنید تا آماده بشوم." بعد از تماشای فیلم گوروف خاموش تا دم در اتاقش همراهی‌اش کرده است. در جواب "شب به خیر" آهسته گوروف حرفی نزده است؛ فقط در را آهسته پشت سر گوروف بسته است، به تماشای مهتاب پشت پنجره ایستاده است، و، سنگین از حال و هوای فیلم ناخن انگشت اشاره را به غیظ به دندان جویده است.

اگر هلندی خوابش می‌برد یا گوروف خوابش نمی‌برد، می‌شد درباره فیلم، یا به قول گوروف روایت مارچلوی ایتالیایی از ماجرای گوروف روسی گپی مفصل بزنند. باید حتماً به گوروف می‌گفت که به گمانش تفاوت میان فیلم و داستان فقط از تفاوت میان عاشق روسی و عاشق ایتالیایی سرچشمه نمی‌گیرد، فرق زمانه هم هست و... این که، این روزگار است که بندها را سست می‌کند و... این که، انگار دیگر هیچ گناهی، حتا گناه فراموشی مارچلو، گناه کبیره نیست، و... اینجا دیگر، فیلم فیلم "آنا" است با شوربختی‌اش و با "ساباچکا"یی که دیگر نه بخت بیدار، که نشانه‌ای از رؤیایی از کف رفته است و... وقتی گوروف پیش از تاریک شدن سالن نمایش گفته بود، ╩فیلم "چشمان سیاه" را نمی‌شود بی‌همراهی بانویی با چشمان سیاه دید؛؛ به خنده در جوابش گفته بود، "اما این بانو سگ ملوسی در کنار ندارد." طعم تنها حرف خوشایند گوروف کی به کامش تلخ شده بود؟ وقتی به پرهیز از نگاه خیره آن چشم های روشن ‌چشم بر حلقه انگشت دست چپ گوروف دوخته بود؟ یا وقتی رو فرو برده در بالش از اندوه نداشتن سگی ملوس اشک هایش را فروخورده بود؟

نه، اگر هلندی هم خوابش برده بود، یا گوروف هم خوابش نبرده بود، باز هم نمی‌شد حرف "ساباچکا" و حسرت نداشتن آن را با غریبه‌ای پیش بکشد. آزیتا اگر بود، اما... یا اگر یکی در راه باریک و تاریک روبرو نرم و آشنا به سراغش آمده بود... دست خسته‌ای به تأنی در هوای مانده تاریک نیم‌چرخی می‌زند و سنگین بر کنارِ خالی یله می‌شود؛ پس پلک های بسته سایه "ساباچکا" رنگ می‌بازد؛ بانو بی "سگ ملوس" در تیرگی فرو می‌رود.