تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - زندگی نامه حضرت موسی و حضرت هارون علیهم اسلام
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




کودک در آغوش فرعون سخت بى تابى مى کرد. فرعون او را تکان تکان مى داد و بالا و پایین مى انداخت ، اما کودک سه ماهه شیر مى خواست ، گرسنه بود و ساکت نمى شد. حوصله فرعون سر رفته بود. به همسر خود گفت :
- تو که او را پیدا کردى ، خودت هم دایه اى برایش پیدا کن ! ببین مرا با هوسهاى خود به چه کارهاى وادار مى کنى ؟
- اما تو خود نیز او را درست مى دارى ، و گرنه هرگز حاضر نبودى لحظه اى او را در آغوش بگیرى ، تا چه رسد به اینکه این طور او را سر دست بگردانى !
- خیلى خوب ، معلوم است ، هر کسى بچه اى به این کوچکى و زیبایى را دوست مى دارد.
کودک واقعا زیبا بود. با اینکه سه ماهه بود، اما درشت استخوان تر از بچه هاى دیگر مى نمود. چشمانى سخت نافذ داشت و پیشانى بلند و خرمنى مو مثل دسته اى سنبل ! همسر فرعون او را زا آب نهرى که از نیل منشعب مى شد و از کنار حیاط قصر مى گذشت گرفته بود، در حالى که در سبدى بزرگ بر سطح آب شناور بود و بلند مى گریست . از همان لحظه که او را دیده بود، مهرش به دلش چنان نشسته بود که گویى فرزند خود اوست . او فرزند نداشت ، پس دوان دوان او را نزد فرعون برده و به الحاح و اصرار خواسته بود که او را به عنوان فرزند بپذیرد. فرعون گفته بود:
- آخر از کجا آمده است ؟ شاید فرزند یکى از همان اسرائیلیان باشد که کاهنان مى گویند در همین سالها به دنیا مى آید و مرا نابود مى کند؟
زن گفته بود:
- فرزندان پسر را که ماءموران و جاسوسان تو در همان لحظه ولادت مى کشند! این کودک ، دو سه ماهه نیز بیشتر است .
فرعون پذیرفته بود، چرا که او نیز به کودک دل باخته و آن دو فرزندى نداشتند.
وقتى موسى به دنیا آمد، مادرش او را تا سه ماه از چشم همگان مخفى نگاه داشت اما چندى بعد فرعون ، به رهنمود کاهنان ، دریافت احتمال تولد پسر موعود بنى اسرائیل که او را از قدرت برخواهد انداخت بیشتر شده است و لذا به تعداد جاسوسان و ماءموران افزود.
مادر موسى از دخترش که در دربار از ندیمه هاى همسر فرعون بود، این خبر را شنید و بر جان کودک دلبند خود بیمناک شد. دیگر جاى تامل نبود. پس ‍ چه مى بایست مى کرد؟ خداوند از دل او گذراند که موسى را در سبدى بگذارد و به نیل بسپارد. خواهر موسى نیز ماموریت یافت که سبد را دورادور زیر نظر بگیرد و ببیند به چه سرنوشتى دچار خواهد شد.
خواهر موسى دیده بود که سبد، در شاخه نهرى افتاد که یک راست به قصر فرعون مى رفت . برگشت و خود را به قصر رساند. از دور دید که همسر فرعون او را گرفت . هم فرعون و هم همسرش بر آن بودند که دایه اى بیابند تا او را شیر بدهد! اما موسى پستان هیچ یک از زنان بچه دار و یا حتى زنان اسرائیلى را که بچه هایشان را به تازگى کشته بودند، به دهان نمى گرفت ، سر بر مى گرداند و همچنان از گرسنگى زار مى گریست ! همسر فرعون ، کلافه شده بود:
- آخر کارى بکنید.
خواهر موسى که از دور اوضاع را زیر نظر داشت ، پیش رفت و گفت :
- مادر من که به تازگى فرزند خود را از دست داده ، بسیار خویش شیر است . فرزندان همسایه ها، همه پستان او را مى گیرند. اجازه مى دهید که او را صدا کنم ؟
همسر فرعون ، با شتاب گفت :
- برو، برو فورا او را بیاور!
کودک که بوى مادر را مى شناخت و تا چند ساعت پیش در آغوش او بود، به محض آنکه در آغوش او قرار گرفت ، آرام یافت و با ولعى خنده انگیز، به خوردن شیر پرداخت . خواهرش ، در حالى که در چشمان مشتاق و آرام یافته همسر فرعون مى نگریست ، گفت :
- نگفتم مادرم خوش شیر است ؟ ببیند چگونه با حرص و آرامش شیر او را مى خورد، طفلک انگار از پستان مادر خود شیر مى خورد!
سالها گذشت . موسى اینک جوانى رشید و برومند شده بود!
یک روز، هنگامى که از بازار مصر به سوى قصر فرعون مى رفت ، در راه صداى استغاثه مردى از بنى اسرائیل را شنید که مردى از کارکنان دربار فرعون با او گلاویز شده بود. موسى به نفع او وارد نزاع شد و مشتى به مرد فرعونى زد که جا به جا کشته شد. موسى که واقعا نمى خواست او را بکشد و تنها درصدد تنبیه او بود، از خدا طلب مغفرت کرد و خداوند نیز از آن جهت که او در دفاع از مظلوم و هم ناخواسته چنان کرده بود، او را بخشید، اما معلوم نبود فرعون هم او را ببخشد! آن مرد قول داد که موضوع را کتمان کند و به کسى نگوید.
اما فردا، باز همان مرد، در نزاعى دیگر با فرعونیان موسى را به یارى خواست ! موسى در حالى که آماده بود باز او را یارى کند، با خطاب و عتاب به او پرخاش کرد که چرا هر روز با مردم گلاویز مى شود! مرد ترسید و گمان کرد که موسى مى خواهد او را بزند، از این رو فریاد برداشت :
- آیا مى خواهى مرا هم مثل آن مرد فرعونى که دیروز کشتى ، بکشى ؟
بدین ترتیب ، مردم قاتل مقتول دیروزى را شناختند و راز برملا شد و فرعونیان که همه قدرت در دست آنان بود در صدد برآمدند تا او را بکشند. مردى از مقامات بالا به موسى خبر داد که در پى کشتن او هستند و باید بگریزد و از شهر بیرون رود. موسى ، با وحشت از شهر گریخت .
او شبها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد و استراحت مى کرد. هشت شب ، به سوى مدین راه پیمود. روزهاى آخر، در روشنایى روز هم راه میرفت ، زیرا دیگر از قلمرو ماموران مصرى خارج شده بود. وقتى به مدین رسید، نزدیک غروب بود.
در مدخل شهر، چاه آبى بود و مردم ، با مشکهایى در دست ، بر سر آن انبوه شده بودند. هر کس مى خواست زودتر از دیگران مشکهاى خود را پر کند. دختران شعیب پیامبر نیز بر سر چاه بودند، اما هر بار که مى خواستند چرخه چاه را بگردانند، نوبتشان را کسى دیگر مى گرفت . موسى ، زیر درختى آن سوتر، نشسته بود و به این منظره مى نگریست . وقتى دختران شعیب چند بار پس زده شدند و نوبتشان از دست رفت ، موسى طاقت نیاورد و نتوانست آن ستم را تحمل کند. پیش رفت و به آنان سلام کرد و با قدرت کامل ، چرخ را به سرعت گرداند و آب کشید و مشکها را پر کرد و به آنان سپرد. سپس ‍ بى هیچ گفتارى ، به زیر درخت بازگشت و تن خسته و گردآلود خود را به آن تکیه داد و پاهاى خود را دراز کرد و به استراحت پرداخت . اما حیران بود که کجا برود و از که غذا بطلبد. در تمام مدت ، از میوه گیاهان وحشى بین راه سد جوع کرده بود. سخت احساس گرسنگى و ضعف مى کرد. در آن شهر هم ، هیچ کس را نمى شناخت و پس به درگاه خداوند نالید که :
- پروردگارا: نیازمندم که چیزى بر من نازل فرمایى .
شعیب به دختران خود گفت :
- چه شد که امروز زودتر آمدید؟
- امروز، مرد مسافر خسته اى به ما کمک کرد. با آن که پیدا بود راه درازى آمده و چشمانش از گرسنگى و خستگى به گودى نشسته بود، اما بسیار قوى به نظر میرسید. در چشم بر هم زدنى ، مشکهاى ما را پر کرد و بى آنکه به ما نگاه کند یا چیزى بگوید و یا توقعى داشته باشد، رفت و زیر درخت رو به روى چاه نشست . پدر، ما فکر مى کنیم بهترین کسى است که مى توانى اجیر کنى ، چون او در این شهر کسى را ندارد و اگر به او پیشنهاد کنى که براى تو کار کند و گوسفندانمان را به چرا ببرد، خواهد پذیرفت . آدم امینى به نظر مى رسید. تو که پسر ندارى ، ما هم که از عهده کارها چندان برنمى آییم .
- راست مى گویید، یکى از شما زودتر برود و تا آن مرد از آنجا نرفته است او را به خانه بیاورد!
یکى از دختران شعیب نزد موسى رفت . او همچنان ، همان جا نشسته بود:
- پدرم مرا فرستاد تا تو را نزد او ببرم تا مزد آب کشیدنت را بدهد.
موسى در راه از دختر خواست که پشت سر او بیاید. نمى خواست نگاهش ‍ به اندام فریباى دختر شعیب بیفتد. به او گفت که او را از پشت سر راهنمایى کند.
در خانه ، شعیب را مردى بزرگوار و نجیب و با کرامت یافت ، لذا راز فرار خود را با او در میان گذاشت ، شعیب گفت :
- دیگر به خود ترس راه مده ، زیرا خداوند تو را از ستمگران نجات بخشیده است .
شعیب ، یکى از دختران خود را به همسرى به موسى داد و با او قرار گذاشت که هشت سال برایش کار کند و اگر خواست ده سال ، اما دو سال اضافه اجبارى نبود. نیز قرار شد که از همان سال اول ، از میان گوسفندانى که به دنیا مى آیند، هرکدام که ابلق (سیاه و سفید) بود، به عنوان اجرت از آن موسى باشد و هرکدام که یکدست سفید یا سیاه بود از آن شعیب .
به این ترتیب ، موسى در پایان ده سال کار که در کمال لیاقت و امانت انجام داده بود، گوسفندان زیادى براى خود فراهم کرد. اینک موسى ، تصمیم داشت به وطن بازگردد.
راه بازگشت از بیابان طور سینا مى گذشت و در همین صحرا، موسى راه را گم کرد. همسرش آبستن بود و شب ، بسیار سرد. گوسفندان انبوه و همراهانش – از فرزندان و دیگران – خسته بودند و بیم حمله گرگ و حیوانات درنده مى رفت . موسى هیچ آتشى به همراه نداشت تا دست کم همسر آبستنش را گرم کند. در آن ظلمات و سرما ناگهان از دور، شعله اى دید. به همسر و همراهان دیگر خود گفت :
- هر طور هست ، همین جا بمانید. من آتشى مى بینم ، شاید بتوانم خبرى از راه به دست آورم و یا دست کم آتشى فراهم کنم و شما را از سرما نجات دهم .
موسى ، با چوبدستى که با آن براى گوسفندانش از درختها برگ مى تکاند و آنها را با آن به پیش مى راند، شتابان به سوى نورى که مى پنداشت آتش ‍ است پیش مى رفت .
ناگهان ، از درختى که نور از آن ساطع بود آوایى وهم انگیز اما زلال و شیرین ، با طنینى آسمانى برآمد که :
- اى موسى ! همانا من (الله )، پروردگار عالمیانم !
موسى ، بهت زده ، بر جاى ایستاد. گرماى شیرین و سطوت کلام الهى تا دورترین جاى دلش دوید بر خود لرزید، اما از گرمایى ویژه مى لرزید!
همان صدا دوباره فرمود:
- این چیست که در دست دارى ؟
موسى ، به سادگى و صفاى چوپانان صحرا، گفت :
- این عصاى من است ، به آن تکیه مى دهم و گوسفندان خود را با آن مى رانم و برخى کارهاى دیگر نیز انجام مى دهم .
- آن را به زمین بیفکن !
موسى ، دهشتزده ، آن را به زمین انداخت . ناگهان ، عصا مارى سخت بزرگ و ترسناک شد. کم مانده بود که موسى از ترس ، فریاد بکشد. بر جاى نماند و پا به فرار گذاشت . اما صدا، او را بر جاى خود میخکوب کرد:
- نترس ! من با تو هستم . پیامبران در پیشگاه من ، از چیزى نمى هراسند. دوباره آن را بردار، همان عصا خواهد بود.
موسى ، به فرمان پروردگار، دست پیش برد و تا انگشتانش بدن وحشتناک و عظیم مار را لمس کرد، دیگر بار عصا در مشتش بود سپس پروردگار فرمود:
- اکنون دست خود را در گریبان فرو بر و برون آر!
موسى چنان کرد. ناگهان ، تمام صحرا از نورى درخشان روشن شد، چنان که گویى در آن سوى دست او آفتاب برآمده بود!
موسى ، به پیامبرى خداوند برگزیده شده بود.
موسى فرمان یافت تا به رسالت الهى به سوى فرعون عازم شود. اما او که از جست و جوى فرعونیان به خاطر قتلى که کرده بود با خبر بود، به خداوند عرض کرد:
- پروردگارا، تو مى دانى که من یک تن از فرعونیان را ناخواسته کشته ام .
نیز از خدا خواست که :
- پروردگارا، سینه مرا گشادگى ده و بر حوصله ام بیفزاى و کارم آسان ساز و لکنت از زبان من برگیر تا گفتار مرا دریابند. نیز برادرم هارون را پشتیبان من گردان !
خداوند دعاهاى او را مستجاب کرد و به هارون الهام شد که از مصر بیرون رود و به استقبال برادر بشتابد. او در همان وادى طور به برادر رسید. موسى ، با گامى مطمئن و قلبى آرام و سرشار از ایمان ، به سوى مصر روانه شد.
پروردگار فرمان داده بود که موسى حق تربیت و نگهدارى فرعون را از او در کودکى به جا آورد و با او به نرمى سخن بگوید و رسالت خود را با او به تدریج گزارد:
- اى موسى ! همراه برادرت سوى فرعون روید، آیات مرا براى او و قوم او ببرید و دعوت حق را به تدریج به او ابلاغ کنید و به او بگویید: ما رسولان خداوندگار توایم ، و از او بخواهید که دست از ستم و آزار بنى اسرائیل بردارد.
مردم مصر، در دوران حکومت فرعون وقت ، به دو دسته کاملا متمایز تقسیم مى شدند: عده اى از بنى اسرائیل که خداپرست بودند و دیگران قبطیان و فرعونیان که بت مى پرستیدند و فرعون را.
بنى اسرائیل ، خاصه پس از اعلام خطر کاهنان مبنى بر تولد پسرى که فرعون زمان را از میان خواهد برد، به شدت تحت ستم و شکنجه و آزار قرار داشتند و گروه مستضعف مصر به شمار مى رفتند. از رسالات موسى یکى هم ، نجات آنان از استضعاف بود.
رفتار نرم موسى و بیان گرم هارون ، در فرعون اثرى نبخشید و در جواب دعوت موسى گفت :
- اگر در بنى اسرائیل کس دیگرى با من چنین مى گفت جاى شگفتى نبود، اما تو چرا چنین مى گویى ؟ آیا به خاطر نمى آورى که تو در دامن من بزرگ شده اى و بر سفره من نان خورده اى ؟
- امام بدان که ورود من به خانه تو بر اثر ستم خود تو بود. اگر تو فرزندان بنى اسرائیل را نمى کشتى مادرم ناچار نمى شد مرا به آب بسپارد و خداوند مرا به خانه تو رهنمون نمى شد. پس منتى بر من ندارى !
- تو از همان زمان ناسپاس بودى ، ایا تو نبودى که یکى از یاران ما را کشتى ؟
- من او را به عمد نکشتم ، او ستم مى کرد و من براى دفاع از یک ستمدیده و با استغاثه او به او حمله کردم و تصادفا کشته شد. تازه براى همین کار ناخواسته ده سال از ترس تو دربدرى کشیدم ، تا امروز که خدا نعمت را بر من تمام کرد و اعجاز و پیامبرى به سرزمین خود و به دعوت نزد تو بازگشتم و تو را به اطاعت از (رب العالمین ) مى خوانم !
- این (رب العالمین ) دیگر کیست ؟
- پروردگار تو و نیاکان تو و پروردگار همه آفریدگان ، کسى که همه موجودات را آفریده است و همه آسمان و زمین را.
- هیچ کس از من قدرتمندتر نیست ، اگر جز من کسى را معبود بدانى ، تو را به دار خواهم آویخت !
- من در حمایت پروردگار خود هستم و از تهدید تو نمى ترسم ، اما از تو مى پرسم که اگر من معجزه اى آشکار بیاورم که تردیدى به جاى نگذارد، باز هم مرا تهدید خواهى کرد؟
- اگر راست مى گویى ، بیاور!
موسى نگاهى به درباریان فرعون کرد و سپس عصاى خود را به زمین افکند. ناگهان مارى چنان عظیم و دهشتناک شد که فرعون از ترس به خود لرزید، اما خود را نباخت و پرسید:
- معجزه دیگر چه دارى ؟
موسى دست در گریبان برد و به در آورد و نورى چنان روشن از دست او درخشید که مى توانست تا افقهاى درو، همه جا را روشن و چشمها را خیره کند.
فرعون ، همچون هر قدرتمند خودکامه دیگر، از خواب سنگین کبر و نخوت بیدار نشد و از آنجا که هم خود و هم دیگران را مى فریفت فریاد زد:
- این دو (موسى و هارون )، تنها دو جادوگرند و من در میان پیروان خود بهتر از آنان دارم .
سپس خطاب به موسى گفت :
- روزى را تعیین کن تا جادوگران و ساحران من به تو نمایش بدهند!
موسى روز عید عمومى شهر را که همه فراغت دیدن این زورآزمایى را داشتند، تعیین کرد.
ساحران هر چه از نیرنگ و جادو داشتند به میدان آوردند، به گونه اى که انبوه عظیم مردم کنجکاو، صحنه را انباشته از توده اى بزرگ از انواع ریسمانها و وسایل سحر و افسون و جادو و شعبده دیدند! آنها به موسى گفتند:
- آیا تو آغاز مى کنى یا ما شروع کنیم ؟
- شما شروع کنید.
آنان به یکباره در وسایل و ابزار خود افسون دمیدند و ناگهان به نظر آمد که هزاران مار و افعى در میدان ، به سوى موسى مى لولند. نزدکى بود ترس در دل موسى راه یابد، ولى پرودرگار توانا به او آرامش عطا فرمود. سپس ‍ موسى عصاى خود را فروافکند. ناگاه مارى چنان عظیم پدیدار شد که شعله نگاه هراس انگیزش دل شیر را آب مى کرد، بدنى پیچاپیچ و ستبر داشت که هر بیننده اى را به وحشت مى انداخت . آنگاه به امر حق ، دهان گشود، همه آن مارهاى جادویى را یکجا فرو بلعید.
ساحران ، چون خود از حقیقت کار خویش آگاه بودند، از هر کس دیگر زودتر و بهتر دانستند که مسئله عصاى موسى یک شعبده یا جادو نیست و مار افساى این مار، خداست . آنان به یقین رسیده و حق را از باطل بازشناخته بودند. پس یکصدا به خداى موسى ایمان آوردند.
فرعون ، از حشم ، در حال انفجار بود. او، خطاب به آنان ، فریاد زد:
- آیا پیش از آنکه من به شما اجازه دهم ، به خداى ایمان آورده اید؟ اینک خواهید دید که به خاطر این گستاخى ، دستها و پاهایتان را، چپ و راست خواهم برید و بر نخلها به دارتان خواهم کشید!
اما آنان بر بال ایمان به پرواز در آمده بودند و اندک هراسى از این تهدیدها، به دل راه نمى دادند.
فرعون در مشورت با کارگزاران سیاسى خود، چاره را در مرگ موسى دید. اما مؤ من آل فرعون (۴۳)، او و یارانش را پند داد و حجت را بر آنان تمام کرد و یادآور شد که کشتن پیامبر خدا نارواست و بهتر است که به خداى یگانه ایمان آورند و دست از لجاج بکشند، اما این نصیحتها کمترین فایده اى نبخشید.
فرعون تصمیم گرفت بر آزار بنى اسرائیل که قوم موسى بودند و به او ایمان آورده بودند بیفزاید و موسى را از میان بردارد. چون خبر به موسى رسید، شبانه و بى سروصدا، همراه با قوم خود از شهر به سوى بیت المقدس خارج شد. خدا نیز یارى کرد و تا فرعون و فرعونیان خبردار شوند، آنان صحرایى وسیع و بزرگ را پشت سر گذاشته بودند. اما دریا را در پیش رو داشتند و کشتى نداشتند. هم در آن زمان ، فرعونیان که از فرار آنها آگاه شده بودند، از پى آنها مى آمدند.
در میان قوم موسى ، آنان به مرحله ایمان روشن به پروردگار نرسیده بودند سخت بیمناک شدند. کودکان و برخى زنان نیز بسیار مى ترسیدند. این ترس ‍ وقتى به اوج خود رسید که ناگهان از دور، سیاهه سپاه عظیم فرعون که به سرکردگى خود او به پیش مى تاخت ، نمودار شد. دیگر، تا مرگى دستجمعى و فجیع ، بیش از یک میدان و چند دقیقه فاصله نبود. در این میان ، یوشع بن نون که از یاران موسى بود فریاد برداشت :
- اى موسى ، چاره چیست ؟ دیگر تا مرگ زمانى نمانده است !
- من مامور شده ام که به دریا بزنم ، اما نمى دانم چگونه !
به ناگاه وحى رسید:
- با عصایت به آب دریا بزن !
موسى بى درنگ عصاى خود را بر آب زد. ناگهان از همان جا، لجه کبود آب دو پاره شد و هر پاره بر هم انباشت و سطح زیر دریا میان آنها آشکار شد. نیز مانند این راه ، یازده راه به موازات یکدیگر در دریا شکافت و به این ترتیب ، براى دوزاده تیره بنى اسرائیل دوازده راه در دریا پدید آمد. قوم موسى ، از آن راهها گذشتند. فرعونیان که پشت سر آنها حرکت مى کردند، با دیدن آن منظره و به اغواى فرعون ، آن معجزه را از فرعون پنداشتند. و چون بین خود و بنى اسرائیل فاصله اى نمى دیدند، آنان نیز در همان راه ها اسب تاختند. اما همین که به میانه راه رسیدند، به امر پروردگار، کوهموج لجه ها به هم برآمد و همگى حتى فرعون ، غرق شدند.
خداوند جسد فرعون را به خشکى افکند تا سست ایمانها و کسانى از بنى اسرائیل که مرگ و حقارت فرعون را باور نداشتن به خود آیند و آن ذلت و خوارى را به چشم ببینند و بدانند که از آن همه غرور و کبر و جبروت تو خالى اینک جز کالبدى ورم کرده و بى دفاع و ذلیل بر جاى نمانده است !
بنى اسرائیل ، از یوغ قرنها ستم رها یافته بودند و در صحراى سینا به خوش نشینى و کوچ از جایى به جاى دیگر، روزگار مى گذرانیدند. تا اینکه حضرت موسى (ع ) به خدا عرض کرد کتابى فرو فرستد که بر اساس آن در امور دنیوى و اخروى عمل شود و امت سرگردان نماند. خداوند فرمان داد تا او خویشتن را هر چه بیشتر پاکیزه سازد و سى روز روزه بدارد، آنگاه به وعده گاه او در طور بیاید تا پروردگار با او تکلم کند و الواح مقدس را به او ارزانى فرماید. موسى که از روحیه امت خود آگاه بود و احتمال مى داد آنان بعدها نزول الواح الهى را انکار کنند، هفتاد تن از برگزیدگان قوم خود را به همراه برد تا شاهد این لطف الهى باشند. او در غیبت خویش برادر خود هارون را به زعامت قوم گماشت ، سپس به میقات رفت . نخست قرار بود که سى روز دور از قوم خود در میقات باشد، اما خداوند امر فرمود که ده روز دیگر بماند.
امتى که قرنها زیر سلطه فرعون هاى مصر زیسته و فطرت الهى خود را در آن محیط شرک و فساد تا حد زیادى از دست داده بود، آمادگى فریب خوردن داشت . از همین رو، در سى و یکمین روز از غیبت موسى ، سامرى ، مرد گمراهى از بنى اسرائیل ، به فکر پیشوایى افتاد:
- اى مردم ! موسى دیگر باز نمى گردد! شما تاکنون از او خلف وعده ندیده بودید. پس او راه را گم کرده و در دره هاى کوه طور از دست رفته است . ما از او خواسته بودیم که خدا را از جانب ما ببیند. حال که دیگر نخواهد آمد، به من الهام شده است تا خدایى بسازم که هر کس مى تواند آن را ببیند. هر چه طلا با خود دارید به من بدهید تا از آن موجودى بسازم – مثلا گوساله اى – که خود صدا برآورد!
- عالى است … عالى است . این خدایى خواهد بود که مى توانیم آن را ببینیم .
هارون ، سراسیمه خود را به جمع آنان رساند و گوشزد کرد که :
- اى قوم غافل ! چرا پیمان خود را با موسى مى شکنید از خدا بترسید! خداوند شما را از بلاى فرعون و قومش نجات بخشید و آنان را غرق کرد. چرا این قدر جهالت و عناد مى ورزید؟ بدانید که موسى خواهد آمد و آنگاه …
- ساکت شو! موسى دیگر بر نخواهد گشت و ما هر طور که خود مى خواهیم خدا را مى پرستیم !
هارون و اندک یاران مؤ من او هرچه کوشیدند تا آنان را از آن کردار شوم بازدانرد، سودى نبخشید. ناگزیر براى پیشگیرى از تفرقه بیشتر و خونریزى و ایجاد دو دستگى ، از آن قوم کناره گرفتند.
در همین هنگام موسى در کوه طور به شرف تکلم با پروردگار نائل آمده بود:
- خداوندا! قوم من از من خواسته اند تا تو را رؤ یت کنم !
- مرا هرگز نخواهى توانست دید، حتى طاقت دیدن تجلى مرا بر کوه نخواهى داشت . روى بگردان و آن کوه را در سمت دیگر خود بنگر!
به محض آنکه موسى به آن جانب رو گردانید، تجلى الهى کوه را منفجر کرد و از هم پاشید و آن را در زمین فرو برد. موسى ، از هول عظیم این تجلى از هوش رفت ! و پس از مدتى که به عطوفت الهى به هوش آمد. خداى را تنزیه کرد. سپس خدا به او الواح را ارزانى داشت و او در پایان چهل روز، خود را به قوم رساند، در حالى که خداوند او را آگاه کرده بود که برخى از افراد قوم او، در امتحان الهى و در خلال ده روز اضافه اى که بدون آگاهى قبلى غیبت کرده بود، از دین او برگشته و گوساله پرست شده اند!
همین که موسى از راه رسید، سر و ریش برادرش هارون را با خشم گرفت و به شماتت گفت :
- چرا با شمشیر به جان این مشرکان نیفتادى ؟ چرا اجازه دادى که آنان آزادانه شرک بورزند؟
- برادر: قوم تو به اغواى سامرى دست به این کار زدند و من از ترس ‍ خونریزى و دو دستگى ، سکوت اختیار کردم .
موسى سامرى را فراخواند و پرسید:
- چگونه توانستى صداى گوساله را درآودرى ؟
سامرى که در برابر خشم الهى موسى و سطوت پیامبرانه او خود را کاملا باخته بود گفت :
- قدرى خاک از جاى پاى فرشته اى که در جریان غرق شدن فرعون دیده بودم برداشتم و به پیروى از هواى نفس ، وقتى که گوساله را با ذوب طلاهاى قوم ساختم ، بر آن افشاندم و گوساله به صدا در آمد!
موسى قوم خود را ممورد ملامت قرار داد. آنان در پاسخ گفتند:
- اگر گوساله به صدا در نیامده بود ما فریب سامرى را نمى خودریم !
موسى گفت :
- شما به خود ستم کردید!
- براى جبران این ستم چه باید کرد؟
- همه کفن بپوشید و نزد خداوند توبه کنید و آماده مرگ شوید! آنگاه موسى به فرمان خدا مقرر داشت تا دوازده هزار تن از کسانى که گوساله را نپرستیده بودند با شمشیرهاى آخته به جان مشرکان بیفتند. آنها عده اى از آنان را کشتند. سپس موسى و هارون از درگاه خداوند به تضرع خواستند بر آنان ببخشاید. خدا آنان را بخشود و موسى مژده عفو به بازماندگان داد و همه کشتگان را که به نوبه خود مورد رحمت الهى واقع شده بودند به عنوان شهید به خاک سپرد. اما در مورد سامرى فرمان چنین شد که تا آخر عمر کسى با او سخن نگوید و از مراوده و داد و ستد محروم بماند و در آخرت نیز جاى او دوزخ باشد.
مدتى از غائله سامرى گذشت و از سوى خداوند فرمان آمد که موسى قوم خود را سرزمین نهایى ، سرزمینهایى دیگر کوچ دهد و در آنجا بنى اسرائیل حیثیان و کنعانیان را از شهر با جنگ برانند و خود آن نواحى را به جنگ آورند.
اما قومى که هرگز در برابر ستمهاى فرعون مقاومت نکرده بودند، اینک با شنیدن کلمه (جنگ )، روحیه خود را باختند و فرمان خدا را، با وقاحت بسیار، زیر پا گذاشتند:
- ما تنها وقتى به آن شهر خواهیم رفت که مردم گردنکش آن ، خود، شهر را قبلا خالى کرده باشند!
و این سخن آخر آنان بود.
موسى به خدا شکایت برد و خدا فرمان داد که آنان را به حال خود واگذارد تا چهل سال در همان بیابانهاى سینا سرگردان بمانند و آنگاه پس از مرگ سالخوردگانشان نسل جوان آنان در سختى آبدیده و سلحشور بار بیاید و همراه دو تن از مؤ منان ، به سرزمین مقدس کوچ کنند .