تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - مطالب مطالب داستان
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و قوانین مردونه رو به رشته ی تحریر دراورده پس لطفا بخونید. لطفا دقت کنید که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شدن یعنی هیچ کدومشون برتری نسبی به دیگری ندارن:

1- مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.
1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.
1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.
1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.
1- “بله” یا “خیر” بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.
1- هر مطلبی که شیش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.
1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.




نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : جدی، نگیرید، جدی نگیرید،
لینک های مرتبط :


جمعه 6 تیر 1393 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 بهمن 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

یک بار به یک عروسی دعوت شده بودم، عروس به‌ام پیشنهاد کرد که دوتا دیگر از مهمان‌ها، خانم و آقای رابرتز نامی که تا آن روز ندیده بودم‌شان، مرا از نیویورک به محل مراسم ببرند. یکی از روزهای سرد آوریل بود، رابرتزها یک زوج چهل‌وچندساله بودند که در راه کانتیکت به‌قدر کافی دوست‌داشتنی به‌نظر می‌رسیدند. البته از آن‌هایی نبودند که بخواهی یک آخر هفته‌ی طولانی را باهاشان بگذرانی اما روی‌هم‌رفته بد هم نبودند.

به‌هرحال، در جشن عروسی عده‌ای زیاده‌روی کردند و باید بگویم که راننده‌های من هم از همان دسته بودند. آن‌ها آخرین کسانی بودند که از مهمانی درآمدند. حدود ساعت یازده شب بود و من واقعا از همراهی با آن‌ها می‌ترسیدم. می‌دانستم که هوشیار نیستند اما نمی‌دانستم چقدر. تقریبا سی‌کیلومتر رفته بودیم، آشکارا ویراژ می‌دادیم و آقا و خانم رابرتز با زبانی بی‌نهایت عجیب‌وغریب به هم بدوبیراه می‌گفتند. (انگار واقعا تکه‌ای بود از «چه‌کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟».) آقای رابرتز همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اشتباهی پیچید و توی یک جاده‌ی محلی تاریک گم شد. چندین‌بار ازشان خواستم و آخر به التماس افتادم که ماشین را کنار بزنند و بگذارند پیاده شوم اما آن‌قدر درگیر فحاشی‌شان بودند که اصلا به من محل نمی‌گذاشتند. درنهایت، خود ماشین بعد از کوبیده‌شدن به تنه‌ی یک درخت با رضایت خاطر ایستاد. از فرصت استفاده کردم، از در عقب پریدم بیرون و دویدم توی جنگل. آن ماشین نحس فوری راه افتاد و من را در آن ظلمات یخ‌زده رها کرد. مطمئن‌ام که میزبان‌هایم هیچ‌وقت دل‌تنگِ من نشدند، خدا می‌داند که من هم دل‌تنگ آن‌ها نشدم.

اما آن‌جور سرگردان‌ ماندن آن‌جا و در یک شب سرد و پُرباد چیز خوشایندی نبود. راه‌افتادم به این امید که به بزرگ‌راهی برسم، نیم‌ساعتی راه‌ رفتم بی‌آن‌که خانه‌ای ببینم. بعد توی یک فرعی بیرون جاده، کلبه‌ی کوچکی دیدم که یک رواق داشت و پنجره‌اش با چراغی روشن شده بود. پاورچین‌پاورچین تا رواق رفتم و از پنجره داخل را نگاه کردم. پیرزنی با موهای سفید نرم و صورتی گرد و دل‌نشین کنار شومینه نشسته بود و کتاب می‌خواند. گربه‌ای دور زانویش چنبره زده بود و چندتای دیگر هم زیر پایش چرت می‌زدند.





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 بهمن 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

عروسی دختر همسایمون -صاحبخونه- بود و مردونه رو انداخته بودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار شد من توی اتاق خواب بمونم تا مردها ناهارشونو بخورن و برن. من تو اتاق خودمو با کامپیوتر سرگرم  کردم. مهمونا کم کم وارد میشدن و من صداشونو میشنیدم… همینطور اضافه میشدن … قرار بود ۲۵ نفر باشن اما نزدیک ۱۰۰ تا بودن! یا خدا! منم قفل در اتاقم خراب بود و هر لحظه میترسیدم که یکی بپره تو اتاق! وای!!

از ترسم رفتم یه متکا انداختم پشت در که هرکی مثلاً خواست وارد اتاق شه ، تلاشش بیهوده باشه! هیچی! اومدم با استرس پشت کامپیوتر نشستم و اصلا نفمهیدم چیکار میکنم! همینجوری مشغول بودم که از تو پذیرایی صدای چندتا پسر بچه ی تخس رو شنیدم… خدایا ارحمنی! شرارت از صداشون می بارید! مطنئن بودم فضولیشون گل میکنه و میان سمت اتاق…! اصلاً اجازه ندادن این فکر کامل از سرم خطور کنه! دیدم دستگیره ی در داره بالا پایین میشه… خدایا تو که دوسم داشتی! حالا چیکار کنم چیکار نکنم؟!….. در اسرع وقت پریز کامپیوترو کشیدم و پریدم تو حموم! خدارو شکر متکاهه کار خودشو کرد و حداقل باعث شد چند ثانیه دیر تر وارد اتاق بشن. من تو حموم چمباتمه زده بودم ، چراغ هم خاموش بود و دستگیرشو هم از داخل انداخته بودم که وارد حموم نشن حداقل! والا!

صداشونو می شنیدم و حرص میخوردم! خدا رو شکر همه چیو جمع کرده بودم انداخته بودم تو کمد دیواری وگرنه باید فاتحه شونو میخوندم! آخه آدم اینقدر فضول!؟؟؟ اینا ننه بابا ندارن که بهشون بگه نکن زشته؟! چی بگم والا؟! همینجوری مثل بز نشسته بودم روی دوتا پاهام ( آخه یکی نیست بگه مگه چهارتا پا داری که رو دوتاش نشستی؟ )

کف حموم خیس بود و نمیشد روی نشیمنگاه نشست و اگر هم بلند میشدم سایه م از شیشه مشجر معلوم میشد! میشد با این روش اونا رو ترسوند ، اما میرفتن ننه باباشونو (اگه داشتن!) صدا میکردن و آبروی نداشته ی منم میرفت پی کارش!

تصمیم گرفتم مثل بز ، نه بز رو یه بار گفتم تکراری میشه! مثل مرغ پرکنده همونجا بشینم و به شانس و اقبال خودم فحش های +۱۸ بدم و صد البته به اون بچه های فضول و عمه هاشون!

تو همین اوضاع اسفناک بودم که یهو در حموم تکون خورد! وای خدا اینا دیگه چه تخسایی هستن! اگه میشد با ژیلت خودکشی کرد حتماً این کارو میکردم! ولی خدا رو شکر اون صحنه ی ترسناک تموم شد و به نظر رسید که از اتاق رفتن بیرون و در رو هم پشت سرشون بستن!

نفس عمیقی کشیدم و  بلند شدم! پاهام بدجوری کرخت شده بود! آخرین باری که پاهام اینجوری شده بود ، چندسال پیش موقع آزمون عملی آمادگی دفاعی بود که انقد بشین پاشو رفتم تا نزدیکی مرز افلیجیت رسیدم!! اما الآن خدا رو شکر میکنم فقط پاهام درد گرف و اتوبوسمون تصادف نکرد…

بگذریم

دستگیره ی در حموم رو آزاد کردم و در رو  کشیدم طرف خودم… یه بار ، دو بار.. نمیومد!!! از بیرون بسته بود!! دهـــنـــتـــونو….. معاینه فنی! دستگیره ی در رو از بیرون بسته بودن! چیکار میکردم؟! خدایا یه تیغ تیز محصولی از لامیران… نه! چندتا سوسک از تو چاه بفرست بالا من سکته رو کامل بزنم ، نمیخوام خون راه بیفته. حال منو تصور کنید تو اون لحظه… خودتونو جای من بذارید…

نشستم کف و حموم و بی توجه به خیسی کفِ ش شروع کردم به گریه… ساعت تقریباً ۱۱:۳۰ بود و مهمونا قرار بود ساعت ۱ ناهار بخورن و بعدش برن! یعنی رســماً ۲ ساعتی رو تو حموم تاریک و مبهم زندونی بودم! کلید برقش هم بیرون بود و من دستم از بیرون کوتاه بود!

تو همون حال و هوا واسه خودم افکار خنگولانه میساختم!

نکنه از چاه حموم اژدها بیاد بیرون!

هری پاتر icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

اژدهای دلتورا icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

آخه این چه فکریه میکنی تو منگول خان! نکنه عروس و داماد بخوان بیان تو حموم ما دوش بگیرن!!!!! این دیگه آخرش بود!

یهو یه فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم مثل این فیلما با لباس برم زیر دوش! صحنه ی حالبی میشدا! بشین بابا تو هم!

خلاصه اون دو ساعت هم عمر مفید ما تو حموم گذشت و من خوابم برد که به گفته ی مامانم ، بابا و مامانم اومدن تو اتاق و منو نیافتن ، وقتی مامانم در حموم رو باز کرد جیغ کشید و من پریدم! مثل این فیلما شده بود ، وقتی در سلول رو باز میکنن  و نور چشم زندونی رو میزنه! همونجوری شده بود! زیر لب مثل زخمی ها گفتم “ما…ما..ن”! چی شنیدم؟

- مامان و زهر مار! چشمم روشن! دیگه کارِت به جایی رسیده که خودکشی میکنی؟! اگه عاشقشش بودی چرا زودتر نگفتی؟!

- عاشق کی مامان ؟ چی میگی؟

- مرض! خودتم میدونی منظورم شقایقه (دختر همسایه که امروز عروسیش بود)

- شقایق کدومه مامان منو حبس کردن!

- پاشو پاشو واسه من فیلم بازی نکن! پسره ی الدنگ!

- مامان….!

- مامان و زهر هلاهل! خودتو جمع کن خرس گنده! بیا لباساتو جمع کن یه دوش بگیر از این کثافت در بیای!

من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

بابام در حال نظاره icon biggrin داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

مامان : ضمناً! با شریفه خانم (مامانِ شقایق) صحبت کردم که شیما (خواهر کوچیکه ی شقایق) رو برات نشون کنم اونم موافقت کرد. شیما هم مثل شقایق ، خانومه ، غصه نخور!!!

من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

دوباره من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

همچنان من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

شیما سیبیل icon smile داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه ))

من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، دختر، همسایه،
لینک های مرتبط :


جمعه 19 مهر 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

من روی دیوار نشسته بودم کار همیشگیم بود که روی دیوار خونه بشینم و هی تخمه بخورم و مردم رو دید بزنم .

اما اون روز نمی دونید چی دیدم یک دختر بود نه یک شاه پری بود وحشتنناک خشکل.

انقدر که از رو دیوار پرت شدم و بعد فهمیدم آدم یا زن نگیره یا اگر بگیره خشکل ترینش رو بگیره .

همون جا بود که تصمیم گرفتم در سن هیجده سالگی مثل بقیه بچه های فامیل برم و زن بگیرم و بعد آدم شم.

هر چه فکر داشتم روی هم ریختم یک نقشه کشیدم . فردا منتظر موندم پشت در خونه یه سوراخ بود کوچه را دید می زدم تا شاید دختره بیاد من آمارش رو بگیرم .

نیومد تا شب هم صبر کردم نیومد. فهمیدم از اون دخترهاست که به کسی محل نمی ذاره وگرنه با دیدن من خوش تیپ محال بود نیاد.

خلاصه یک شبه تصمیم گرفتم عاشق بازی در بیارم . نمی دونستم عاشق بودن چه جوریه من که اونو یه بار بیشتر ندیده بودم دلم به حال خودم سوخت .

آن شب آبجی هم اومد خانه.

درد دلم تازه شد گفتم آبجی عشق یعنی چی ؟

گفت: عاشق شدی ؟

گفتم نه بابا چی می گی ؟

گفت : عاشق شدی خبر نداری .

هیچی نگفتم رفتم کپه مرگم را گذاشتم .

نصفه های شب بود بیدار شدم فکر کردم کسی منو صدا زد اما کسی نبود مسجد اذان می گفت رفتم برای چندمین بار نماز خوندم .

بعد فکر کردم اگه بخوام زن بگیرم مردم دختر خشکل و ترگل شون رو به من نمی دند اعصابم خرد شد دوباره نشستم فکر کردم نتیجه این شد که صبح مثل همه ی پسرهای خوب وقتی بابام بلند شد منم بلند شدم.

نشستم سر سفره تو کانون گرم خانواده صبحانه خوردم . پدرم و البته مادرم که صبحانه نمی خوردند چهار چشمی منو نگاه می کردند. نمی دونستند، آخه لامصب برای چی تو بلند شدی صبح به این زودی می خوای چی کار کنی .

بعد من از سر سفره بلند شدم لباس هامو پوشیدم . بابام منو نگاه کرد بعد مامانم رفت آشپزخونه اومد بیرون هی زیر لب دعا می خوند؛ اسفند دور سرم چرخوند . همه منتطر بودند آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : بابا دیرت شد امروز بازار نمی ری .

بابام بنده خدا بلند شد رفت اتاق برگشت با هم رفتیم سر کار . بابا اون روز اصلا کار نکرد همه ی کارها و حساب کتاب ها با خودم بود بابا فقط نگاهم می کرد بیچاره حیرون بود . بعد کار بهم مزه داد چون هر پیرزنی می اومد چای می خواست برنج می خواست ار وجناتم هم تعریف می کرد و می گفت خیر از جوونیت بیبنی . چه پسر رعنا و رشیدی داری حاج آقا مفضل. اگه دختر داشتم یکیش عروس شما بود حاج آقا .

دوباره یاد اون دختر افتادم یعنی می شد یه بار دیگه هم می دیدمش. فردا شد پس فردا. می دونید یک سال گذشت تو سن نوزده سالگی اسمی درکردم برای خودم تو بازار . همه ی حاجی های با صفا دختر نداشتند ، جور کردند خواستند من دامادشان باشم. اما من فکر می کردم اگه اون دختر بود هم، باباش رضایت می داد . بعد دیدم نمی شه من هنوز هیچی از خودم ندارم. نمی تونم خوش حال باشم رفتم ماشین خریدم بابام هم که با رضایت پولش رو داد.

دوباره تصمیم گرفتم که اون ور باغ یه خونه بسازم برای خودم و اون دختر . یک سال طول کشید . تا بابا رضایت داد باغش رو ، یعنی نصف باغش رو حیف من کنه . رفتم بنا گرفتم که خونه رو بنا کنیم . بنا آشناهای بابام بود. اوس حبیب صداش می زدند . نمی دونم چرا همون اول صداش زدم آقا . بی معنی نبود چرا چون گذشت و گذشت و گذشت . خونه هم داشت تازه پا می گرفت که من دوباره اون دختر رو دیدم.

ظهر گرم تابستان بود . اومده بودم خونه که ببینم آقا چه کار کرده . معمولا ظهرها برای سرکشی نمی اومدم اما امروز یه حال عجیبی بود . ماشین رو که پارک کردم خواستم که پیاده بشم دیدمش . کنار درب حیاط ایستاده بود با همون چادری که نقش گل های رز رو داشت اومده بود .

همون چادر که برای اولین بار من با آن دیده بودمش . مرا که دید سلام کرد بعد به آرامی گفت :« برای اوس حبیب ناهار آوردم . » و با دقت مرا نگاه کرد و چادرش را بیشتر کیپ صورتش کرد و به آرامی ادامه داد:« پدرم گفت حاج خانم امروز خونه نیستند ، خواستند من ناهار را برایش بیاورم . » چون نگاه خیره مرا دید ، دیگر حرف نزد .

آقا همان جا کنار دیوار ایستاده بود که آن دختر در سایه دیوار برایش سفره پهن کرد . من به داخل خانه رفتم . وقتی برگشتم او هم در حال رفتن بود به کنارش رفتم و بی خودی و لوس تشکر کردم . کنار در که رسیدیم خداحافظی کرد باورم نمی شد که اونو دوباره دیدم او هم باید مرا به یاد داشته باشد اما کنار در پسری با موتور ایستاده بود شکه شدم . می تونست برادرش باشه .

او به نزد پسرک رفت . بعد هم زیر لب گفت : « آقا بهزاد ایشون نامزدمه قاسم. » اسم مرا هم می دانست وقتی سوار می شد در جواب نگاه های خیره من گفت :« من صبر کردم . » خیلی ناراحت شدم فکر کنم الآن باید شکست عشقی می خوردم اما نخوردم اون فرشته ای بود که منو آدم کرد.





نوع مطلب : مطالب، مطالب داستان، 
برچسب ها : فرشته، آدم، داستان، فرشته ای که آدم کرد، داستان فرشته، منو آدم کرد،
لینک های مرتبط :


شنبه 2 شهریور 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
داستانی با نام نبش قبر
آن‌قدر خاك و كلوخه‌های‌ِ نرم را كنار زد تا پنجه سیاه شده یك پا پیدا شد. چشم‌هایم را بستم و خواستم رویم را برگردانم كه گردنم نچرخید...
محمد بهارلو
من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم كه غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت:
ـ تو هم همراه‌ِ ما بیا.
دكتر باران به غفور و بعد به من نگاه كرد. از جوانی در خاطرم مانده بود كه نباید در این جور مواقع چیزی بپرسم.
دكتر باران گفت: شاید موسی پیداش شود.
غفور گفت: پیداش نمی‌شود.
دكتر باران گفت: اما...
 غفور گفت: من ازش خواستم كه نیاید. درست نیست او را بیش از این در خطر بیندازیم.
سعدون از پله‌ها آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا كرده بود و شال‌ِ پشمی‌ِ قرمزی دورِ گردنش انداخته بود. بی‌آن‌كه به ما نگاه كند در را باز كرد رفت توی‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم كه برف هنوز می‌بارد.
دكتر باران رو كرد به غفور:
ـ مگر قرار است همراه‌ِ ما بیاید؟
غفور سرش را آرام تكان داد و سیگاری از جیب درآورد و گوشه لبش گذاشت و توی‌ِ جیب‌هایش دنبال‌ِ كبریت گشت.
ـ بهتر از این است كه این‌جا تنها باشد.
 ـ اما تو به ایران و سارا قول دادی.
ـ این روزها من ناچارم به خیلی‌ها قول بدهم.
 ـ اگر اتفاقی بیفتد چی؟
 ـ گفته‌ام حق ندارد از جیپ بیاید بیرون.


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب داستان، مطالب، 
برچسب ها : داستانی، نبش، قبر، نبش قبر، داستانی قبر، قبر نبش، داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه 19 مرداد 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
حکیم دانا و مرد غمگین
آورده اند که در زمان های قدیم، حکیم دانشمندی زندگی می کرد که عادت داشت عصرها برای قدم زدن به کنار دریا برود. او هر روز به ساحل دریا می رفت و در آن جا قدم می زد و در تنهایی با خودش فکر می کرد. او ساحل دریا را بهترین جا برای خلوت کردن با خود می دانست. او به زیبایی های دریا و خورشید به هنگام غروب نگاه می کرد و درباره قدرت آفرینش خداوند فکر می کرد. همه چیز دنیا در نظر او شگفت انگیز و زیبا بود. کسی اگر او را از دور در ساحل می دید، گمان می کرد که صیّادی است که آمده است از دریا ماهی بگیرد و یا عاشقی است که از غم عشق به کنار دریا پناه برده است و یا کسی است که در کنار دریا صدف جمع می کند.
روزی از روزها، حکیم دانشمند قصه ما داشت در ساحل قدم می زد که ناگاه...
دید مردی غم گیتی در دل
کرده بر ساحل دریا منزل
مردی را دید که غمگین و خسته و ناامید کنار دریا روی سنگی نشسته است. به نظر می رسید که آن مرد، قصد خودکشی دارد. او غمگین و خاموش کنار دریا نشسته بود و دریا را تماشا می کرد. در چهره اش هیچ امیدی به زندگی وجود نداشت. مثل کسی بود که به قول معروف همه کشتی هایش غرق شده است و چاره ای جز خودکشی ندارد.
سر اندوه فرو برد، به خویش
ناوک آه برآورده ز کیش
حکیم دانشمند که بسیار باهوش بود و از زردی رخساره مردم پی به سر درونشان می برد، فهمید که آن مرد، غم بی کران در دلش دارد. دلش به حال او سوخت، پیش رفت. سلام گفت و جواب شنید. سپس گفت: «ای مرد جوان، چرا این چنین زانوی غم بغل گرفته ای؟ چرا این گونه غمگین و ماتم زده به نظر می آیی، چه اتفاقی برایت افتاده است؟»
مرد غمگین، همان طور خاموش ماند و پاسخی نداد. حکیم...
گفت: « چندین به دل اندوه، که چه؟
کم ز کاهی، غم چون کوه که چه؟»
مرد غمگین وقتی اصرار حکیم دانشمند را دید، سرش را به سوی او برگرداند و...
داد پاسخ که ناسازی بخت
کار شد بر من دلسوخته سخت
نه دلی ساده ز نقش هوسم
نه رسیدن به هوس دسترسم
کیسه از زر تهی و کاسه ز لوت
مانده پشت و شکم از قوّت و قوت
مرد حکیم با تعجب پرسید: «همین؟ چون فقیر و گرسنه ای و شغلی نمی یابی، غصه می خوری؟»
مرد غمگین گفت: «مگر این ها غم های کوچکی هستند؟»
حکیم با خونسردی گفت: «آن قدر کوچک که حتی ارزش غصه خوردن را هم ندارند، چه رسد به این که به آن ها فکر کنی و از کاهی، کوهی برای خود بسازی!»
حکیم این را گفت و کنار مرد غمگین نشست و گفت....
ادامه دارد....
منبع:هفت اورنگ جامی




نوع مطلب : مطالب داستان، مطالب، 
برچسب ها : حکیم، دانا، غمگین، داستان، حکیم دانا، غمگین حکیم، مرد،
لینک های مرتبط :


شنبه 19 مرداد 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
داستان کوتاه زیبا: معنای دوست داشتن
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .
زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی.




نوع مطلب : مطالب، مطالب داستان، 
برچسب ها : دوست، معنای، دوست داشتن، داستان، معنای دوست، دوست داشت، دوست دارم،
لینک های مرتبط :


جمعه 18 مرداد 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()


( کل صفحات : 57 )    1   2   3   4   5   6   7   ...