تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - مطالب ابر داستان
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان، جدید، جذاب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 بهمن 1393 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید

کسی تنهایی مارا نمی گرید


دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست


دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست

و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را

بگو ای دوست

بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی

من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت

من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت

من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد

همان دریا که میگفتی

که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت

بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی



نوع مطلب : مطالب شعر، 
برچسب ها : شعر، داستان، مطالب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 مهر 1393 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور
 
بانـــــــــــــو، شبیه خودت؛ ساده - پر غرور

من خواب دیده ام که شبی با ستاره ها
 
از کوچـــــــه های شهر دلم میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود
 
یا اینکه آرزوی تو را میبرم به گــــــــــور

بی تو، خراب، گنگ، زمینگیر میشوم
 
مانند شعرهای خودم؛ شکل بوف کور

کِی میشود میان کوچه... نه، صبر کن، نیا
 
میترسم از حسادت این چشـم های شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر
 
از چشــــم های شرجیت اما بلا یه دور
 
ر، کامرانی




نوع مطلب : مطالب شعر، 
برچسب ها : داستان، شعر، مطالب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 مهر 1393 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی کردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تو را کدام جهان

تو از کدام ترانه تو از کدام صدف

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تو را که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی ، به مرگ پیوسته ست 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست





نوع مطلب : مطالب شعر، 
برچسب ها : شعر، داستان، مطالب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 مهر 1393 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.

پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.

 
در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارس ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی‌ماند 


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان، شعر، مطالب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 مهر 1393 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 بهمن 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

یک بار به یک عروسی دعوت شده بودم، عروس به‌ام پیشنهاد کرد که دوتا دیگر از مهمان‌ها، خانم و آقای رابرتز نامی که تا آن روز ندیده بودم‌شان، مرا از نیویورک به محل مراسم ببرند. یکی از روزهای سرد آوریل بود، رابرتزها یک زوج چهل‌وچندساله بودند که در راه کانتیکت به‌قدر کافی دوست‌داشتنی به‌نظر می‌رسیدند. البته از آن‌هایی نبودند که بخواهی یک آخر هفته‌ی طولانی را باهاشان بگذرانی اما روی‌هم‌رفته بد هم نبودند.

به‌هرحال، در جشن عروسی عده‌ای زیاده‌روی کردند و باید بگویم که راننده‌های من هم از همان دسته بودند. آن‌ها آخرین کسانی بودند که از مهمانی درآمدند. حدود ساعت یازده شب بود و من واقعا از همراهی با آن‌ها می‌ترسیدم. می‌دانستم که هوشیار نیستند اما نمی‌دانستم چقدر. تقریبا سی‌کیلومتر رفته بودیم، آشکارا ویراژ می‌دادیم و آقا و خانم رابرتز با زبانی بی‌نهایت عجیب‌وغریب به هم بدوبیراه می‌گفتند. (انگار واقعا تکه‌ای بود از «چه‌کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟».) آقای رابرتز همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اشتباهی پیچید و توی یک جاده‌ی محلی تاریک گم شد. چندین‌بار ازشان خواستم و آخر به التماس افتادم که ماشین را کنار بزنند و بگذارند پیاده شوم اما آن‌قدر درگیر فحاشی‌شان بودند که اصلا به من محل نمی‌گذاشتند. درنهایت، خود ماشین بعد از کوبیده‌شدن به تنه‌ی یک درخت با رضایت خاطر ایستاد. از فرصت استفاده کردم، از در عقب پریدم بیرون و دویدم توی جنگل. آن ماشین نحس فوری راه افتاد و من را در آن ظلمات یخ‌زده رها کرد. مطمئن‌ام که میزبان‌هایم هیچ‌وقت دل‌تنگِ من نشدند، خدا می‌داند که من هم دل‌تنگ آن‌ها نشدم.

اما آن‌جور سرگردان‌ ماندن آن‌جا و در یک شب سرد و پُرباد چیز خوشایندی نبود. راه‌افتادم به این امید که به بزرگ‌راهی برسم، نیم‌ساعتی راه‌ رفتم بی‌آن‌که خانه‌ای ببینم. بعد توی یک فرعی بیرون جاده، کلبه‌ی کوچکی دیدم که یک رواق داشت و پنجره‌اش با چراغی روشن شده بود. پاورچین‌پاورچین تا رواق رفتم و از پنجره داخل را نگاه کردم. پیرزنی با موهای سفید نرم و صورتی گرد و دل‌نشین کنار شومینه نشسته بود و کتاب می‌خواند. گربه‌ای دور زانویش چنبره زده بود و چندتای دیگر هم زیر پایش چرت می‌زدند.





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 بهمن 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

نگاهی به شکل و شمایل این میوه بیندازید. انگار که گلابی را موکت سبز کرده اند. اما نمی دانید زیر این پوست جلبکی چه خبر است. کلی ویتامین و اسیدهای چرب و مواد معدنی مورد نیاز بدن که یک جا جمع شده اند. شاید زمانی آووکادو جزو میوه های گران حساب می شد اما این روزها بقیه ی میوه ها هم چندان ارزان نیستند و با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسید که در برابر این همه ویتامین و در مقایسه با قیمت میوه های دیگر آووکادو چندان هم گران نیست. شاید مطالعه ی خواص این میوه قانعتان کند هرازگاهی آووکادو هم میل کنید.

 

آووکادو : سرشار از اسیدهای چرب ضروری و ویتامین E

آووکادو سرشار از چربی های مفید است که بیشتر آن ها را اسیدهای چرب اشباع نشده تشکیل می دهند که برای سلامت قلب و عروق لازم اند. مصرف نصف آووکادو یعنی حدود 100 گرم از آن 8 گرم اسید اولئیک نصیبتان می کند که نقش موثری برای حفظ و افزایش میزان کلسترول خوب خون دارد. همین میزان حاوی 1.8 گرم اسید لینولئیک نیز می باشد که یک اسید چرب ضروری برای کاهش کلسترول بد خون است.

 

باید بدانید که این میوه ی خوشمزه سرشار از ویتامین E نیز می باشد. این ویتامین محافظ سلول های پوستتان است و اجازه نمی دهد پیری به این زودی ها به سراغ تان بیاید. ویتامین E خطر ابتلا به تصلب شرایین و حتی برخی از سرطان ها را نیز کاهش می دهد.

 

آووکادو : میوه ای سرشار از ویتامین ها و مواد معدنی

با مصرف نصف آووکادو کلی ویتامین عایدتان می شود. یعنی زمانی که 100 گرم معادل نصف یک عدد آووکادو را میل می کنید 4 تا 6 درصد نیاز روزانه تان به پیش ساز ویتامین آ، 10 تا 15 درصد نیاز روزانه تان به ویتامین C، ویتامین B2، ویتامین B3، ویتامین B6 و ویتامین E و همچنین 18 درصد نیاز روزانه تان به ویتامین B9 یا همان اسیدفولیک تامین می شود. به همین راحتی به همین خوشمزگی!

 

آووکادو همچنین تامین کننده ی میزان چشمگیری از مواد معدنی بدن به خصوص پتاسیم و منیزیم می باشد. باید بدانید که پتاسیم برای افراد فشارخونی بسیار مفید است و معمولاً اکثر افراد با کمبود منیزیم مواجه اند. 100 گرم آووکادو حدود 10 درصد نیاز روزانه ی ما به منیزیم را تامین می کند. توصیه می کنیم خودتان را از خواص مفید این میوه ی خوشمزه محروم نکنید.





نوع مطلب : مطالب، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


جمعه 19 مهر 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4