تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - مطالب ابر داستان های زیبا
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» رییس پرسید: «بابا خونس؟» صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید:

« آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».


برچسب مطلب:داستان داستان زیبا داستانک داستان راستان قصه زیبا قصه شیرین داستان شیرین پند پند آموز عبرت داستان شیرین





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان های زیبا،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 دی 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده كه زنش یهو ماهی تابه
رو می كوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این كار رو كردی؟
زنش جواب می ده: به
خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر)
نوشته شده بود ....


مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش
شرط بندی كردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه
برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه
ی  بزرگتر می كوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش
میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده
بود!

برچسب مطلب:داستان   داستان زیبا  داستان های زیبا   جمله زیبا    داستان کوتاه 
داستانک   قصه   قصه شیرین   داستان پندآموز   داستان عبرت آموز   داستان
راستان





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان های زیبا،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 دی 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
داستان های زیبا

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم

و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!!

ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.

من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.

باعشق : روبرت


دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار نامزدش،

از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از

برادر، پسرعمو، پسردایی و ... خودشان به او قرض بدهند.

و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش،

در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند،

به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،

لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....


مطلب مرتبط:داستان داستان زیبا داستان های زیبا داستان دختر و نامزدش حالگیری دختر از نامزدش دختر مکزیکی جمله زیبا داستان کوتاه داستانک قصه قصه شیرین داستان پندآموز داستان عبرت آموز داستان راستان

داستان زیبا (بیست و چهارم)





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان های زیبا،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 دی 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
با سلام خسته نباید به همه دوستانه گلم امیدوارم حاله همتون خوب باشه به وب سایت من خوش آمدید دوستان عزیز میخواستم درباره این وب کمی صحبت کنم این وب تنها یک نفر خاصی نیست  شما هم اکنون میتوانید در ان وب عضو شوید و مطالبه روزتون رو بنویسید فقط درباره نویسنده شدن میتوانید در قسمت بالا اول شرایط نویسندگی رو بخونید و بعد عضو شوید در بخش تماس با ما نام و خانوادگی و رمز وکاربر را به ما ارسال کنید تا شما رو آد کنم در وب نویسنده های این وب میتوانند در قسمت چت باکس با هم در ارتباط باشند منتظره نظرها و پیام های زیبایه شما هستیم من وحید سه برادری هستم دوستان شما خدانگهدار


Www.Tak3Da.Com
                         
  
این سایت مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ نهاد یا گروهی وابسته نمی باشد.
 

وحدت دنیای اسلام، هدفی اعلی و دست یافتنی است که همه باید در این زمینه به وظیفه خود عمل کنند.

رهبر انقلاب اسلامی ایران آیت الله خامنه ای



 

هیچ سخنی برتر از سخن خدا نیست و هیچ کتابی برتر از کتاب خدا نیست در حفظ و نگهداری آن کوشا باشید.

بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران امام خمینی رة

                    به سایت تفریحی خوش آمدید  

دوستان عزیز اون های که تو این وب لینک هستن اگه روزانه نظر ندن حذف خواهد شد

                          دوستان این سایت نویسنده می پذرید          

                    
                   

 







نوع مطلب : موزیک، مطالب شعر، مطالب سلامتی، مطالب آیا میدانید؟، مطالب دانستنی ها، مطالب خواندنی و طنز، فیلم، موزیک تیتراژه سریال ها، عکس دیدنی، مطالب داستان، 
برچسب ها : وحید 1574، وحید سه برادری، وحیدسه برادری، وحید سه برادر، وحید، وحید سه، پروفایل، پروفایل وحید، پرو فایل وحید سه برادری، داستان، داستان زیبا، داستان های، داستان های جذاب، داستا های قشنگ، داستان های خواندنی، داستا های زیبا، داستان های زیبا، مطالب های زیبا، مطالب های جذاب، مطالب های جذاب خواندنی، داستان مطالب، داستان های زیبا شعرهای جذاب، داستان های زیبا شعرهای جذاب.، شعر، شعرهای، شعرهای زیبا، شعرهای عاشقانه، کامنت های وحید سه برادری،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 آبان 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

داستان کوتاه و آموزنده جدید

داستان ها در لینک زیر


دیوانه هستم اما احمق نیستم…
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!


بازم هوش ایرانی ها…

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار دارد. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رییس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته، کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶ دلار کارمزد وام راپرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رییس بانک گفت:

از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بی چاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم.؟!


اولین روز کاری…

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت:

” یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”
صدایی از آن طرف پاسخ داد:

” شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟”
کارمند تازه وارد گفت: ” نه ”
صدای آن طرف گفت:

“من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق”
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:

” و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره.”
مدیر اجرایی گفت: ” نه ”
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.


مرد جوان و کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…
اما گاو دم نداشت!
نتیجه :

زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را بربایی.





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : سه داستان کوتاه و بسیار آموزنده، داستان های زیبا، داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه 27 فروردین 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"
ادامه مطلب
 


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : این هم تعریف معنای عشق از نظر وبلاگ عشق دو لوگس، داستان عشق، داستان های زیبا، عشق،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
 

ما ز بالائیم و بالا می رویم           ما ز دریائیم و دریا می رویم

 

زندگی جاده ایست یکطرفه که ما مسافران آن هستیم. راه هر کس در نقطه ای از این جاده ، بن بست می شود اما راه برای دیگران هنوز ادامه دارد. من می خواهم هنگامی که راه من بن بست شد کفش هایم را به کسی هدیه کنند که نیازمند پوشیدن آن ها  برای ادامه راهش است.

وقتی هجران من بنیاد گرفت قلبم دوباره در سینه ای بتپد که  مفهوم انسانیت همیشه زنده بماند. آدمیان بداند مهر چیست ومحبت کجاست، عشق چیست وعاشق کیست. قلب من وقتی در سینه ای میتپد میتواند همانند باران صمیمی، همانند خورشید مهربان، باشد میتواند ان قدر بخشنده باشد که بتواند در دنیایی که عصا از دست کور می گیرند، چشمانش را به آن کور بدهد تا پشت سر عصایش گریه نکند. دل من پر از احساس است لبریز از آرزو، سرشار از مهر و محبت، آکنده از عشق.

 دل من ان قدر بزرگ است که میتواند عشق به هر کس را در خود جای دهد. دل من با پول فروختنی نیست آن را به هر کس که بداند فردا طلوعی خواهد داشت حتی اگر او نباشد می توانند هدیه کنند ،چون آن کس خود یافته است که بنی ادم اعضای یکدیگرند پس با خواست خدا او لایق تولدی دوباره است. چشمانم را به کسی هدیه کنند که نگریستن را بلد باشد کسی نباشد  که بنگرد ولی نبیند. بتواند زیبایی ها و نعمت های اطرافش را ببیند. بتواند به زندگی با مهر بنگرد، از بعدی دیگر جهان را ببیند از بعد آرزو، امید، صبر، و به زندگی طوری بنگرد که بتواند باور کند آب زلال باران از ابرهای سیاه می بارد پس در ناامیدی بسی امید هست تا هرگز از چشمان من اشک حسرت نبارد.

چشمان من هیچ وقت با کینه نمینگرند چون خدا ان ها را برای نگرستن با عشق افریده هم اکنون به ورقم مینگرم اشک شوق در چشمانم حلقه زده، خدایم را صدا میکنم و میگویم پروردگارم ممنونم که به من وجودی پر مهر و بی کینه اعطا کردی تا  اعضایی  را که من امین آن ها هستم  به دیگری امانت دهم برای زندگی مجدد



نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان عاشقانه، داستان های زیبا، شعر عاشقانه، داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد





نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، شعر های زیبا، شعر دوست میدارم، دوستت دارم، داستان های زیبا،
لینک های مرتبط :


جمعه 13 اسفند 1389 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()