تبلیغات
داستان های زیبا شعرهای جذاب - مطالب ابر داستان کوتاه
 
درباره وبلاگ


------------------------------------------
به وبلاگ ما خوش آمدید دوستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا کپی پیست نکنید چون نشانه
بی شخصیتیه شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از مطالب بامدیریت
درمیان بگذارید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظرات هم حتما رسیدگی میشه

مدیر وبلاگ : وحید سه برادری
موضوعات
صفحات جانبی
نظرسنجی
اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






اخلاق تو چجوری هست ؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان های زیبا شعرهای جذاب
خوش آمدید مهمان




ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"

 





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه چقدر به هم بدهکاریم؟، چقدر به هم بدهکاریم، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 خرداد 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

داستان,داستان آرزوی سنگتراش,داستانهای خواندنی

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

 

 

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

 

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

 

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

 

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

 

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

 

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...





نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه آرزوی سنگتراش، آرزوی سنگتراش، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


جمعه 3 خرداد 1392 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند ، بار می برند ، بی خوابی می کشند ، کهنه می پوشند ، جار می زنند ، سرما و گرما را تحمل می كنند ، و گاهی خجالت هم می کشند ... خیلی ساده ... نخند دوست من ! هرگز به آدم ها نخند . خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم می کند ... به پوزخند آدمی به آدمی دیگر !






نوع مطلب : مطالب داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب، نخند ! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری، نخند ! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند، نخند ! به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده، نخند !، به این چیزا نخندیم …،
لینک های مرتبط :


جمعه 14 بهمن 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
داستان

*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

*به سلامتی دریاچه اورمیه...
نه بخاطر اینكه مظلومه فقط به خاطر اینكه هیچ وقتی اجازه نداد كسی توش غرق بشه...

*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

*به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده ،همه موهاش ریخته،
و باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتیپ تری .... 

ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب طنز، 
برچسب ها : به سلامتی ...، ها: داستان، داستان کوتاه، *به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه ....... وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ...... *به سلامتی دریاچه اورمیه... نه بخاطر اینكه مظلومه فقط به خاطر اینكه هیچ وقتی اجازه نداد كسی توش غرق بشه... *به سلامتی لرزش دست های پیر پدر *به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده، همه موهاش ریخته، و باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتیپ تری ....، * سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برفو بارون میمونن زنگ میزنن ولی باز هم دیگرو ول نمیکنن * گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم.......... *به سلامتی بچه های دیروز که با ذغال سیبیل می کشیدن شبیه باباهاشون بشن، نه بچه های امروز که ابروهاشون رو بر می دارن شبیه ماماناشون میشن !،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()

به این زوج خوشحال و سر زنده نگاه کنید چه عاشقانه زیر بارون قدم میزنن مژه

داستان




ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب طنز، 
برچسب ها : عاشقانه، داستان، داستان کوتاه، به این زوج خوشحال و سر زنده نگاه کنید چه عاشقانه زیر بارون قدم میزننمژه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
داستان

استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟

شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم اینست که چكاره میشوی؟

شاگرد: داماد

استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟

شاگرد: زن میگیرم

استاد: احمق، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی؟

شاگرد: عروس میارم

استاد:  لعنتی، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهند؟

شاگرد : نوه 



نوع مطلب : مطالب طنز، 
برچسب ها : ها: داستان، داستان کوتاه، استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟ شاگرد: عروسی استاد: نخیر منظورم اینست که چكاره میشوی؟ شاگرد: داماد استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟ شاگرد: زن میگیرم استاد: احمق، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی؟ شاگرد: عروس میارم استاد: لعنتی، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهند؟ شاگرد : نوه، شاگرد عاشق، دنبالک ها: ایرانجوک، اولین پست من ایران،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
داستان

قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون می دونین
قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین. دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟
برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب طنز، 
برچسب ها : ها: داستان، داستان کوتاه، قاضی: اسم؟ برشت: شما خودتون می دونین قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی. برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین. دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟ قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟ برشت: من که گفتم. برشت هستم. قاضی: ازدواج کرده اید؟ برشت : بعله قاضی: با چه کسی؟ برشت: با یک زن.، قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟ برشت: نه این طور نیست. قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟ برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام! قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟ برشت: بعله! قاضی: چه کسی؟ برشت: همسر من. او با یک مرد ازدواج کرده است . خنده حضار در دادگاه داستان، حکم برتولت برشت،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()
یادمه چند سال پیش داخل خونه بنایی داشتیم منم کمک می کردم و لباس کار پوشیده بودم.مامانم یکم خرید لازم داشت منم با همون لباسای کهنه و کثیف بلند شدم رفتم دم مغازه(شده بودم عین این گداها).از قضا پام هم پیچ خورده بود و لنگان لنگان راه میرفتم.همون جوری که داشتم میرفتم یه آقای از عقب اومد یه هزار تومنی بهم داد.منم با عصبانیت گفتم ببخشید آقا من گدا نیستم.اونم برداشت گفت برو بچه این پول خودت بود از جیبت افتاد...منم موندم چی بگم بهش!!!خلاصه تا الان هر وقت بهش فکر می کنم خنده ام میگیره.

********************************************

یادش بخیر بچه که بودم هر سال که بازی fifa میومَد من واسش یک لیگ درست میکردم.یعنی 20 تا تیم رُ انتخاب میکردم بعد میذاشتم مثل یک لیگ واقعی با هم رفت و برگشت بازی کنن.خود من هم میشستم همه ی این بازیها رُ نگا میکردم و تو دفتر نتایج و گلزنان و مصدومین و ......... رُ یادداشت میکردم

دیگه اینقدر این کارم صدا کرده بود که هر جا میرفتم میپرسیدن چه خبر از لیگت؟کی اوله,کی دومه؟ 



ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب طنز، 
برچسب ها : : داستان، داستان کوتاه، یادمه چند سال پیش داخل خونه بنایی داشتیم منم کمک می کردم و لباس کار پوشیده بودم.مامانم یکم خرید لازم داشت منم با همون لباسای کهنه و کثیف بلند شدم رفتم دم مغازه(شده بودم عین این گداها).از قضا پام هم پیچ خورده بود و لنگان لنگان راه میرفتم.همون جوری که داشتم میرفتم یه آقای از عقب اومد یه هزار تومنی بهم داد.منم با عصبانیت گفتم ببخشید آقا من گدا نیستم.اونم برداشت گفت برو بچه این پول خودت بود از جیبت افتاد...منم موندم چی بگم بهش!!!خلاصه تا الان هر وقت بهش فکر می کنم خنده ام میگیره. ******************************************** یادش بخیر بچه که بودم هر سال که بازی fifa میومَد من واسش یک لیگ درست میکردم.یعنی 20 تا تیم رُ انتخاب میکردم بعد میذاشتم مثل یک لیگ واقعی با هم رفت و برگشت بازی کنن.خود من هم میشستم همه ی این بازیها رُ نگا میکردم و تو دفتر نتایج و گلزنان و مصدومین و ......... رُ یادداشت میکردم دیگه اینقدر این کارم صدا کرده بود که هر جا میرفتم میپرسیدن چه خبر از لیگت؟کی اوله، کی دومه؟،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : وحید سه برادری
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2